دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷
اعلام استقلال جزيره يک نفره!

صاحب يک جزيره کوچک در نزديکي اسکاتلند از انگلستان اعلام استقلال کرد و با جمعيتي بالغ بر يک نفر اعلام کرد که قلمرو خود را دارد.
--------
به گزارش برنا به نقل از روزنامه اتريشي "کرونه"، "استوارت هيل" تنها ساکن جزيره "فورويک" که از سال 2001 به تنهايي در اين مکان زندگي مي کند، استقلال جزيره خود را از انگلستان اعلام کرد.
وي گفت حاضر نيست نه در برابر انگليس و نه اتحاديه اروپا کوتاه آمده و قوانين آنان را بپذيرد. جزيره فورويک با 5/2 هکتار مساحت، جزو مجمع الجزاير شتلند در شمال اسکاتلند و تحت قيموميت پادشاهي انگليس قرار دارد.
هيل پس از اينکه تلاشش در گشتن به دور انگليس با متلاشي شدن کشتي اش در اثر برخورد با صخره ها بي نتيجه ماند، به تنهايي در جزيره مذکور زندگي مي کند.

وي در بيانيه استقلال جزيره اش خطاب به مردم جهان گفت: من از تمام انسانهايي که قصد رهايي از دست دولتهاي دروغگو، راهزن و ديکتاتور را دارند دعوت مي کنم به فورويک بيايند.
ساکن تنهاي اين جزيره کوچک همچنين اعلام کرده قصد ندارد مانند ديگر جزاير اين منطقه به دولت انگليس ماليات و عوارض بپردازد. شتلند از مجموع حدود 100 جزيره کوچک و بزرگ در شمال اسکاتلند تشکيل شده است.

اين Post را مریم در زمان ۷:۴۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



5 نامزد دیگر ریاست جمهوری آینده ایران از نگاه نیوز ویک
  1. علی لاریجانی: رییس مجلس و فردی که آیت الله خامنه ای رهبری ایران به وی علاقه مند است.
  2. غلامعلی حداد عادل: خویشاوند و دوست نزدیک رهبری ایران
  3. محمد خاتمی: رییس جمهور اصلاح طلب سابق
  4. مهدی کروبی: رییس اسبق مجلس
  5. محمد باقر قالیباف: شهردار تهران

اين Post را مریم در زمان ۷:۳۹ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷
خاطرات
ویگن و خانواده





شهرام و ابی





شهناز تهرانی





لیلا و نوش آفرین





عارف و گوگوش





بهروز وثوقی و شهره آغداشلو



اين Post را مریم در زمان ۹:۲۱ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۷
علی دایی
دیشب علی دایی سر مربی تیم ملی ایران مهمان مثلث شیشه ای بود. بعد از دیدن این برنامه به حال خودم تاسف خوردم که مربی تیم ملی کشورم آدمی مثل علی دایی است. فکر کردی چه خبره؟پول بیت المال و حق خیلی از مردم را ریختن تو حلقت خیال ورت داشته. آدم بودن نه به پوله نه به شهرت. به اخلاقه و شعور که تو تو جفتش می لنگی.
میگی اگه 5 میلیاردم بهت بدن کمه؟ چرا؟ مگه چیکار داری می کنی ؟ دیگه زیر توپ زدن و بازی کردن انقد حرف نداره؟ کاری که تو سالها کردی صرف نظر از نتیجه با افتخاری که گرفتی همون کاریه که خیلی از مردم به عنوان تفریح و رفع کسالت هر روز انجامش میدن.!
اگر کنار چاه نفت تو هوای نا مناسب مشغول انجام پروژه های مهم نفتی بودی یا مثل خیلی از متخصصین زحمت کش دیگه این مملکت مجبور بودی تو شرایط نامساعد کار کنی چیکار می کردی؟
اگه کارت انقدر سخت و طاقت فرساست که معتقدی هر کاری هم برات بکنن کم کردن، چرا همه دارن واسه این منصب سر و دست می شکنن. خوب جایی هستی! مفتم کار کنی بردی. قدرشو بدون و نا شکری نکن.
جالب اینجاست که ختم کار تو بردن 4 تا تیم آسیاییه و بردن ایران به جام جهانی . اگه جای مربی تیم های اول تا سوم جهان بودی چیکار می کردی؟
مواتو سفید کردی؟ هر تارشو باهات حساب کردیم اونم به قیمت گزاف.
بقیه مردم کار نمی کنن؟ بقیه مردم مواشون سفید نمی شه؟ چرا تو باید درآمدت صد ها برابر خیلی از نخبه هایی باشه که برای اعتلای ایران شبانه روز زحمت می کشن و بازم طلبکار باشی؟
الان واصت لازمه که با مغز از اون بارگاهی که برا خودت ساختی بیفتی پایین. یه سوزن باید بهت بزنن تا بادت خالی شه.
وای به حال ملتی که تو بخوای الگوی جووناشون باشی.
تو مصداق بارز این واقعیتی که تحصیلات شعور نمیاره.
منتظر روز سقوطت هستم.

اين Post را مریم در زمان ۸:۴۱ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷
سنجش عملکرد
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".



پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

اين Post را مریم در زمان ۱:۰۶ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷
آداب شعور
اگه کسی یه جنس نو خریده و باهاش خوشحاله مبادا اگه می بینی به تو بیشتر میاد جلوش پرو اش کنی

اين Post را مریم در زمان ۹:۴۱ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



DJ Aligator Feat Mohamad Esfehani

اين Post را مریم در زمان ۷:۵۳ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷
اين عربها از رو نميرن !!!
آخرين سفري كه داشتم فهميدم اين عربهاي پررو اسم اقيانوس هند رو به درياي عربي تغيير دادن!!! من فكر كنم اينا خيلي جوگير شدن... دارن كم كم كار دست خودشون ميدن!!!


اين Post را Elvis Moris در زمان ۸:۰۳ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



اميد
اميد در زندگاني بشر انقدر اهميت دارد كه بال براي پرندگان. " هوگو "

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم ‏را دوستانم را ، زندگي ام را !

به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي ‏ تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي ‏ بيني؟
پاسخ دادم : بلي .
فرمود : ‏هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذاي كافي دادم .
دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايي خيره كننده ‏ اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود .‏من بامبوها را رها نكردم.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏ هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي ‏كه بامبو را قوي مي‏ ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود : آيا مي ‏ داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ‏ساختي . من در تمامي اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .


هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي ‏ كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي ‏ كني و قد مي ‏ كشي !
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم .
‏در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي ‏ كند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند .


>> گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه ‏بتواني <<

اين Post را مریم در زمان ۲:۰۰ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



آرزو

اين Post را مریم در زمان ۱:۵۷ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



تاریخ
نخست‌وزیران محمدرضا شاه پهلوی
محمدعلی فروغیعلی سهیلیاحمد قوامعلی سهیلیمحمد ساعدمرتضی قلی بیاتابراهیم حکیمیصدرالاشرافابراهیم حکیمیاحمد قوامابراهیم حکیمیعبد الحسین هژیرمحمد ساعدعلی منصورحاجیعلی رزم‌آراحسین علاءمحمد مصدقاحمد قواممحمد مصدقفضل‌الله زاهدیحسین علامنوچهر اقبالجعفر شریف امامیعلی امینیاسدالله علمحسنعلی منصورامیر عباس هویداجمشید آموزگارجعفر شریف امامی • غلامرضا ازهاری • شاپور بختیار

اين Post را مریم در زمان ۹:۱۷ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



ورزش بانوان

یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود، بچه های کم سن و سالی هستند که به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای جمهوری اسلامی احساس وظیفه می کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند 16 ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد. از آنجایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث می شود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بی پشتوانه ای برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان 16 سالهء سوئدی هم ناتوان است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب می کنم:
_ میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا ورزش کنن یا فقط وقتی که از ایران میان بیرون باید اینا رو بپوشن.
_ نه تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟
_ من این رو گفتم؟
_ آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه اینکه آقایون اصلا نمی تونن ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال داره.
_ ولی اینجا که اشکال نداره.
_ خب، اونجا داره.
_ چرا؟
_ چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون میتونیم بگیم.
_ اینکه آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟
_ واسه هر دو
_ اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان اینجا تا آقایون خارجی نگاشون کنن؟
_ واسه اینکه اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی محروم کنیم
_اشکالش چقدره؟
_ نمی دونم
_ پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟
_احتمالا
_ولی اینجا آقایون ایرانی میان ورزش خانومای ایرانی رو می بینن
_ کیا؟
_ ورزشکاران مرد ایرانی و اعضای سفارت
_ خب اینا میان تا تیم بانوان رو تشویق کنن
_ مگه تو ایران آقایون واسه چه کاری میرن ورزشگاه؟
_ خب اونجا به اندازهء کافی خانم هست که تشویق کنن
_ یعنی اگه خانم ها برای تشویق به اندازهء کافی نبودن، آقایون می تونن برن تشویق کنن؟
_ نه
_ یعنی فقط آقایون ایرانی که تو ایران زندگی می کنن نمی تونن برن ورزش خانومهای ایرانی رو ببینن؟
_ ولش کن بابا. راستی می خواهی چی کاره بشی؟اما از آنجایی که این هموطن 16 ساله دوست ما را با سفیر ایران عوضی گرفته بود، اصلا ول کن معامله نبود.
_ میشه بگی اشکاله دیدن ورزش خانوما چیه؟
_ مشکل شرعی داره
_ شرعی یعنی چی؟
_ شرعی یعنی دینی
_ چرا؟
_ ببین عزیزم، شاید تو این کشور این چیزا عادی باشه اما تو ایران عادی نیست. به همین خاطر ممکنه آقایون با دیدن این چیزا به مشکل بیافتن
_ چه مشکلی؟
_ ممکنه به گناه بیافتن_ یعنی شما هم ممکنه با دیدن مامان من به گناه بیافتی؟
_ مگه مامان تو ورزشکاره؟
_ آره
_ جدی؟ نه خب.منظورم اونا بود
_ اونا کی هستن؟
_ اونایی که این قانون رو گذاشتن منظورشون این بوده که ممکنه بعضی از مردا به گناه بیافتن نه همه شون
_ تو کشور شما واسه اینکه بعضی از مردا به گناه نیافتن، جلوی همهء مردا رو می گیرن؟
_ آره
_ خب دیدن ورزش خانوما از تلوزیون که بیشتر میتونه آقایون رو به گناه بندازه، چون تلوزیون تصویر بسته تری نشون میده.
_ من گفتم که ورزش خانوما از تلوزیون پخش میشه؟
_ مگه نمیشه؟
_ نه
_ پس اون خانومی که نمیتونه بره ورزشگاه چه جوری ورزش خانوما رو میبینه؟
_ احتمالا نمی بینه
_ این جوری که هیچ تبلیغی برای ورزش خانوما نمی شه و بتدریج خانومای کشور علاقه مندی خودشون رو به ورزش از دست میدن
_ نه بابا، این طورا هم نیست
_ من اگه جای خانومهای کشورتون بودم در اعتراض به این مسأله دیدن مسابقات ورزشی آقایون رو تحریم می کردم
_ کی به تو گفته که خانوما می تونن برن ورزش کردن آقایون رو ببینن؟
_ مگه نمی تونن؟
_ نه
_ چرا؟
_ چون اون هم مشکل شرعی داره
_ یعنی تلوزیون شما اصلا ورزش رو پخش نمی کنه؟
_ چرا ورزش آقایون رو پخش می کنه
_ این که خانومها ورزش آقایون رو از تلوزیون ببینن که بدتره
_ چرا؟
_ وقتی که من به استادیوم میرم با خودم یک دوربین هم میبرم چون از اون بالا چیزی پیدا نیست ولی از تلوزیون همه چیز پیدا است
_ خب، آره .... راستی بابات کجاست؟
_ اگه خانومها نباید ورزش کردن آقایون رو ببینن، پس چرا خانومهای ورزشکار شما وقتی میان اینجا، ورزش کردن آقایون رو میبینن
_ ببین! یه چیزایی هست که شاید خودش بد نباشه ولی اشاعهء اون اشکال داره
_ اشاعه یعنی چی؟
_ اشاعه یعنی ترویج و همگانی کردن اون
_ یعنی اگه همه بیان و ورزش رو ببینن خوب نیست؟ من قبلا فکر میکردم که دولتها کلی پول خرج میکنن تا همه بیان سراغ ورزش.
_ نه! ترویج بی بند و باری اشکال داره
_ مگه دیدن ورزش بی بند و باریه
_ ببین! این حرفا واسه اینه که تو دلیل حجاب رو نفهمیدی. ما اعتقاد داریم که حجاب یک محدودیت نیست بلکه مصونیت هست.
_ معنی این جمله که الان گفتی چیه؟
_ یعنی اینکه من غلط بکنم دیگه بیام خونهء شما

-- .

اين Post را مریم در زمان ۸:۰۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



سر الكساندر فلمينگ


کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.
يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند.

فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...



روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید.

مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی".

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".

در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.

اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"

كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"

با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.

چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين !

اين Post را مریم در زمان ۷:۳۶ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷
مانور هايمليخ (Heimlich Maneuver)
همه چيز در يك آن اتفاق مي‌افتد و در اين حال، زمان ارزش فراواني پيدا مي‌كند. براي همه ما اين اتفاق پيش آمده كه در حين خوردن خوراكي، جسمي خارجي راه تنفسي‌مان را بند آورده و حالت خفگي به ما دست داده است. مغز انسان در صورت نرسيدن اكسيژن، در فاصله 6-4 دقيقه دچار مرگ مي‌شود. متأسفانه سالانه هزاران نفر به اين شكل زندگي خود را از دست مي دهند. دو سوم از اين افراد را كودكاني تشكيل مي‌دهند كه اغلب آنها سن زير سه سال دارند، در عين حال اين خطر همه را تهديد مي‌نمايد. حركت تكنيكي و ساده هايمليخ شما را قادر مي‌سازد تا در حد امكان، اشخاص را از خطر خفگي نجات دهيد. با يادگيري اين روش، حتي مي‌توانيد خود را نيز از خطر خفگي برهانيد. فرد در حال خفگي نه مي تواند صحبت كند و نه توانائي تنفس دارد، لذا به كمك شما سخت نيازمند است. هيچگاه به پشت شخص در حال خفگي نزنيد، چرا كه ممكن است كار مشكل‌تر شود (مگر آنكه نيم تنه بالائي شخص رو به پائين باشد). خنديدن و يا حرف زدن در حين جويدن غذا و بلعيدن آن ممكن است باعث ايجاد حالت خفگي گردد. به هنگامي كه حالت خفگي دست مي‌دهد، هرگز محلي را كه ديگران در آن هستند ترك نكنيد و همانند شكل زير، با اشاره وضعيت خود را به آنان بفهمانيد.

تأثير اين تكنيك به اين دليل است كه در حالت قطع تنفس بيمار، هنوز مقدار قابل توجهي هوا داخل ششها باقي است و با فشردن سريع دستها بر روي شكم مصدوم (بين قفسه سينه و ناف)، ششها فشرده مي شوند و هواي موجود در آنها به سمت ناي حركت مي‌كند و جسم خارجي را به سمت بيرون حلق مي‌راند. خفگي در كودكان اغلب به دليل بلعيدن جسم خارجي رخ مي‌دهد. در مورد به كارگيري اين تكنيك براي كودكان با احتياط كامل عمل كنيد.


نشانه‌هاي شخص در حال خفگي

1. ناتواني در تنفس و صحبت كردن

2. ناتواني در سرفه كردن

3. تغيير رنگ صورت به كبودي

4. از دست دادن هوشياري



مراقبت از كودكان
از آنجا كه كودكان تمايل دارند اشياء را به دهان بگذارند و ببلعند، پيش‌بيني‌هاي زير را در مورد آنها رعايت كنيد:

1. هرگز اسباب بازي‌هاي كوچك را كه ابعادشان 4×2 سانتيمتر و يا كوچكتر است، در اختيار كودكان قرار ندهيد. به همين شكل مراقب قطعات كوچك جداشدني اسباب بازي‌ها نيز باشيد.

2. قرص هاي داروئي را پس از حل كردن در آب به كودكان بدهيد.

3. اين اشياء را از دسترس كودكان دور نگه داريد: سكه، دكمه، بادكنك باد نشده، نخود، لوبيا، دانه تسبيح، تيله‌هاي شيشه‌اي و سنگي...

4. اين خوراكي‌ها را نيز از دسترس كودكان دور نگه داريد: ذرت بو داده، آجيل، يخ، شكلات، سبزيجات خام، هويج...

5. كودك در حال خوردن خوراكي نبايد بدود، راه برود و يا بازي كند.


چگونه خودمان را از خطر خفگي نجات دهيم

1. يك دستتان را مشت كنيد و انگشت شست خود را بر روي شكم - بين قفسه سينه و ناف – بگذاريد.

2. اين دست را محكم با دست ديگرتان بگيريد و هر دو دست را با حركت سريع رو به بالا فشار دهيد. همچنين مي‌توانيد بر روي جسمي ثابت و افقي (مانند لبه ميز، صندلي، نرده، ...) خم شويد و شكمتان را با حركات سريع به لبه جسم فشار دهيد.

3. اين حركت را تا خارج شدن جسم خارجي ادامه دهيد.



خردسالان

در ابتدا سعي كنيد جسم خارجي را - در صورتي كه قابل مشاهده است – با گرداندن انگشت در داخل دهان نوزاد خارج نمائيد. بايد مراقب باشيد كه اين كار شما جسم خارجي را بيشتر در حلق كودك فرونبرد.

در صورتي كه با انگشت موفق به خارج كردن جسم خارجي نشديد، مانند شكل پنج بار با پاشنه دست به پشت نوزاد بزنيد. سر نوزاد بايد پائين تر از بدنش قرار بگيرد.

در صورتي كه با استفاده از روشهاي قبلي مشكل برطرف نشد، دو انگشت مياني را مانند شكل، در وسط قفسه سينه نوزاد بگذاريد و پنج بار به سرعت رو به پايين فشار دهيد. سر نوزاد در اين حالت نيز بايد پائين‌تر از بدنش قرار بگيرد.


كودكان

همانگونه كه پيشتر توضيح داده شد، ابتدا يك دستتان را مشت كنيد و انگشت شست خود را بر روي شكم كودك - بين قفسه سينه و ناف – بگذاريد. سپس اين دست را محكم با دست ديگرتان بگيريد و هر دو دست را با حركت سريع رو به بالا فشار دهيد. شدت بالا كشيدن نبايد به حدي باشد كه كودك از روي زمين بلند شود.

بزرگسال (هوشيار)

پشت سر شخص مصدوم بايستيد و دستانتان را به نحوي كه قبلاً توضيح داده شد به دور كمر وي گره بزنيد. آنگاه آنها را بر روي شكم مصدوم به طرف بالا فشار دهيد. اين حركت را چند بار تكرار كنيد. در صورتي كه شخص بر روي صندلي نشسته باشد، مي‌توانيد اين حركت را از پشت صندلي انجام دهيد.



بزرگسال (بيهوش)

پاشنه يك دست را مقداري بالاتر از ناف قرار دهيد. دست ديگرتان را بر روي آن بگذاريد. دستانتان را چند بار به سرعت به سمت بالا فشار دهيد تا جسم خارجي به طرف بيرون هدايت شود. در مورد كودكان، مي‌توانيد اين حركت را با كمك دو انگشت مياني دستانتان انجام دهيد.

تذكرات مهم

1. در صورتي كه شخص مصدوم مي تواند سرفه كند، نيازي به كاربرد اين روش نيست.

2. مانور هايمليخ براي كودكان كمتر از يك سال توصيه نمي‌شود و در مورد خردسالان و كودكان بايد با احتياط و ملايمت فراوان رفتار كرد.

3. در صورتي كه در مورد مصدوم مردد به سكته و يا خفگي هستيد، مبنا را بر خفگي بگذاريد. چرا كه موارد مشاهده شده خفگي در حين غذا خوردن به مراتب بيش از سكته مي‌باشد.

4. از آنجا كه گاهي جسم خارجي ممكن است به سمت داخل ششها هدايت شود و يا در حين عمليات نجات آسيبي به اندامها برسد، لازم است كه شخص مصدوم توسط پزشك معاينه شود.


مترجم: يوسف مرادپور

منبع: اينترنت
-----
پی نوشت : اینترنت هم شد منبع؟! عین این میمونه که بگی منبع: کتاب!!
خوب لینک بده به آدرس سایت

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۱۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷
کریس دی برگ و گروه آرین
حتماً خیلیها اینو دیدین شاید هم ندیدین اما این ویدئوکلیپ آرین و کریس دی برگ هستش... کیفیت بالاشو اگه میخواید 10مگابایت میشه حدوداً به من ایمیل بزنید براتون میفرستم...

http://www.navab.org/govara/uploaded_files/ArianChris.wmv


اینهم آدرس ایمیل من که حتماً دارین

elvismoris@yahoo.com

اين Post را Elvis Moris در زمان ۱۰:۲۷ ق.ظ. ارسال كرده
3 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷
پند و اندرز
پند اول
بوقلموني، گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم

گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني

بوقلمون خورد و بر شاخي نشست

تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد

تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

نتيجه اخلاقي

با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني
___________________________________

پند دوم

گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد

گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت

گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد

گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد

نتيجه اخلاقي

هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد

هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد

گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

____________________________________
پند سوم

خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد

که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه

خرگوش بنشست بي حرکت

روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد

نتيجه اخلاقي

لازم ه نشستن و کار نکردن بالا نشستن است

_____________________________

پند چهارم

براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند

مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است

سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند

که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد

. ريه بانگ بر آورد هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست

و هر عضوي به نحوي مدعي

، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد

اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند

. اختلال در کار اعضاء پديدار گشت

. روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید

نتيجه اخلاقي

. چون لازمه رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۱۹ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷
آسمان همه جا به یک رنگ است
در شهری در آمريكا، آرايشگری زندگی مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

روز اول يك شيرينی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم يك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنيد فردای آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟

فكركنيد. شما هم يك ايرانی هستيد.

چهل تا ايرانی، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر می‌زدند كه پس اين مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند!

با تشکر از نسترن
اما نمیدونم مرجعش کیه

اين Post را Elvis Moris در زمان ۱۲:۳۰ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷
اديسون
اديسون در سنبن پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد.
اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود
هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمان ها است.
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع اديسون پير رسانده شود .
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پدر با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن وي منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پدرش در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي
مي بيني چقدر زيباست!
رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟
حيرت آور است!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است.
واي خداي من، خيلي زيباست!
كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.
كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت.
نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد.مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند.در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم.الان موقع اين كار نيست. به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود
روحش شاد

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۳۹ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



پس از مصاحبه با کروبی مثلث شیشه ای ترک برداشت
برنامه مثلث شیشه ای سیمای جمهوری اسلامی بدنبال گفتگوئی رو در رو با شیخ مهدی کروبی، رفت زیر حجاب حذف. این برنامه را "رشید پور" اجرا می کرد که اصرار بر استقلال رای و نظر داشت.

کروبی دراین برنامه راجع به منابع مالی حزب اعتماد ملی گفته بوئد: " منبع مالی خاصی نداریم . برخی دوستان لطف دارند و کمک می کنند تا حزب بچرخد "

درباره انتخابات گفته بود:" ما راجع به انتخابات خیلی حرف ها داریم و دیگر قصد ندارم شب شمارش آراء تا صبح روز بعدش بخوابم! "

کروبی در پاسخ به این سوال م که حزب اعتماد ملی در مجلس هشتم چند نفر دارد گفت:" عضو رسمی حزب 10 نفر هستند که البته به لطف شورای نگهبان چند نفری هم رد صلاحیت شده اند "

کروبی در پاسخ به این سئوال که آیا کاندیدای ریاست جمهوری می شود یا نه؟ گفته بود:" بستگی به رفتارهای هیئت های نظارت و اجرایی و رفتار نیروهای غیبی دارد حالا من نمی خواهم وارد این بحث ها شوم ولی شما سوال می پرسید شاید هم نیروهای غیبی به شما گفته اند بپرسید! "

کروبی درباره آیت الله خمینی گفت: ایشان وقتی چیزی به تصویب مجلس می رسید دیگر مداخله نمی کردند. می خواهم بگویم که به اجرای قانون خیلی اصرار داشتند . مثلا اقای میر حسین موسوی می گوید امام فقط در انتخاب وزیر اطلاعات از من پرسیدند چه کسی را می خواهی انتخاب کنی؟ یا مثلا امام راجع به یک طرح تصویبی مربوط به وزارت اطلاعات که فکر می کردند در مجلس رای نمی آورد و رای آورد و ناراحت هم شدند وقتی ما گفتیم می توانیم آن را عوض کنیم فرمودند خیر حالا که به رای نمایندگان رسیده دیگر لازم نیست.



این برنامه هر روزه بار سوالی را طرح می کند و به کسانی که با پیامک پاسخ سوال را بدهند به صورت قرتعه کشی جایزه داده میشود. سئوال برنامه آن بود: چرا نهضت امام با سایر انقلابات معاصر جهان متمایز بود ؟

1- شخصیت کاریزماتیک امام

2- دین اسلام

3- وحدت ناگسستنی امام و مردم

4- هر سه مورد

با کمال تعجب شمار شرکت کننده های این برنامه که معمولا بین دویست تا دویست و ده هزار نفر بود، در این شب و برای پاسخ به این سئوالات حدود هفتاد و پنج هزار نفر بود!

در پایان برنامه رشید پور در حالیکه دستاش را برای دست دادن با کروبی جلو برده شده بود گفت :

" مواظب باشید این دفعه خوابتان نبرد "

کروبی هم تکرار کرد: این دفعه اصلا نخواهم خوابید .

رشید پور در پایان همان برنامه وعده داد که در برنامه بعدی مهمان عزیز دیگری خواهد داشت، اما از مهمان خبری نشد و ظاهرا او رفته به مهمانی!


متن کامل گفتگو

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۲۷ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



المپیک 2008 چین










اين Post را مریم در زمان ۱۰:۲۴ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



...




به نظر شما چنگال پسره یا دختر؟

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۲۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷
کلک رشتی و دودر کردن اصفهانی ها!!!
چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند.

یک مرد میانسال با یک لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ...

هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.

شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودمتا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.

فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است.

تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت...ماهی را پس بده...من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم...چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟

من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست.

او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم.

و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.

چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!


مرجع

اين Post را Elvis Moris در زمان ۹:۵۱ ق.ظ. ارسال كرده
2 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷
ازدواج


* اگر مي خواهي براي يک روز معذب باشي مهمان دعوت کن. اگر مي خواهي يک سال عذاب بکشي پرنده نگه دار واگر مي خواهي مادام العمر در عذاب باشي ازدواج کن!
" ضرب المثل چيني"
________________________________________
* ازدواج ، سطل آشغال احساسات است.
لرد ويول

اين Post را مریم در زمان ۸:۵۹ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۷
نشانه عشق
پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را "ابر نيمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند. روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شيوانا از "ابر نيمه تمام" پرسيد:" چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!"
پسر گفت:" هرجا مي روم به ياد او هستم. وقتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم که مي توانم بقيه عمرم را در کنار او زندگي کنم!"
شيوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نيز مجبور است به پدرش در کار آشپزي کمک کند. آيا تصور مي کني مي تواني با کسي ازدواج کني که براي بقيـه همکلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي کند."
"ابرنيمه تمام" کمي در خود فرو رفت و بعد گفت:" به اين موضوع فکر نکرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است که بايد در نظر مي گرفتم."
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!"
دو هفته بعد "ابر نيمه تمام" نزد شيوانا آمد و گفت که نمي تواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند. هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فکر مي کند اول و آخر فکرش به او ختم مي شود." شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخيم و کلفت شده است. به راستي بد نيست که همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فکر کرده اي! شايد علت اين که تا الان ترديد کرده اي و قدم پيش نگذاشته اي همين کم بودن زيبايي او باشد؟!" پسر کمي در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! اين دخترک کمي هم پير است و چند سال ديگر شکسته مي شود. آن وقت من بايد با يک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!"
پسرک راهش را کشيد و رفت. يکي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت که چرا بين عشق دو جوان شک و ترديد مي اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي شويد. شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و "ابر نيمه تمام" هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد."
يک ماه بعد خبر رسيد که "ابر نيمه تمام" بي اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب کرده است و چون شغلي نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
يکي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي "ابر نيمه تمام" پرداخت و گفت: " اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است. جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيد؟!"
شيوانا تبسمي کرد و گفت:"ديگر کسي حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه "ابر نيمه تمام" بگويد. از اين پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسيد. او اکنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."

اين Post را مریم در زمان ۸:۴۸ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟