چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷
آسمان همه جا به یک رنگ است
در شهری در آمريكا، آرايشگری زندگی مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

روز اول يك شيرينی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم يك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنيد فردای آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟

فكركنيد. شما هم يك ايرانی هستيد.

چهل تا ايرانی، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر می‌زدند كه پس اين مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند!

با تشکر از نسترن
اما نمیدونم مرجعش کیه

اين Post را Elvis Moris در زمان ۱۲:۳۰ ب.ظ. ارسال كرده

نظرات ديگران

نظر دهيد وب سايت گوارا