چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶
تا حالا سرقت بانک دیدید؟


صبح داشتیم تو شرکت با شادی و خوشحالی صبحونه مون رو می خوردیم که صدای تیراندازی و آژیر خطر بلند شد،
سعی کردم از پنجره ببینم چی شده، امّا از پنجره آشپزخونه فقط یه تیکّه از خیابون معلومه،
داشتم سَرَک می کشیدم که دیدم یه جوان بسیار خوشتیپ با عینک آفتابی و یه ژسه (یه نوع مسلسل) در دست با یه کیسه برزنتی بزرگ پرید توی یه پژو پارس نقره ای و فرار...

بعد از دویدن 9 طبقه تا پارکینگ و برداشتن دوربین و دوئیدن به خیابان بود که فهمیدیم بععععله، پولای ماشین بانک مرکزی که واسه بانک صادرات زرافشان پول میاورده رو سرقت کردن.
چند گلوله ی شلیک شده هم نثار گارد بخت برگشته (؟!) بانک مرکزی و ماشین های پارک شده توی خیابون شده بود.

این فیلم هرچند یه چند دقیقه دیر گرفته شده امّا دیدنش خالی از لطف نیست


http://youtube.com/watch?v=MlEwQksRmGc

برچسب‌ها: , , ,


اين Post را DELETE THIS PROFILE در زمان ۱۱:۳۸ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



حساسيت خودرو به بستني وانيلي
متن حكايت

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ، انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.

لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟

مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!

نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.

اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود.


--------------------------------------------------------------------------------

شرح حكايت

مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. ايشان از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم.

آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟

يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طور جدي سازوكار «خوب گوش دادن» و «شنيدن» صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟

بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است.

________________________________
نويسنده:محمود كريمي

منبع: روزنامه جام جم،‌ شنبه 8 ارديبهشت 1386، سال هفتم، شماره 1984، صفحه 12

اين Post را مریم در زمان ۸:۰۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


سه‌شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۶
پشت صحنه شب شيشه اي




تو اين سايت مي تونين متن مصاحبه ها را بخونين، مي تونين نظر بدين يا مي تونين مهمون درخواستي معرفي كنين

بقيه عكسهاي پشت صحنه

اين Post را مریم در زمان ۷:۵۲ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۶
رضا خان
رضا خان گفته بود:
ترکمن ها حق ندارند در مجامع عمومی، در مدرسه در خیابان و در هر جا که یک غیر ترکمن حضور داشته باشد به زبان خودشان حرف بزنند
گفته بود
در ایران یک زبان وجود دارد آنهم زبان ایرانی است. لازم نیست ترکمن ها این صدا های عجیب و غریب را از خودشان در بياورند. اینها هم یا مثل آذربایجانیهادر دهانشان را گل بگیرند یا ایرانی حرف بزنند. هر جا ماموران ما دیدندکه ترکمنی به همان زبان خودش حرف می زند فورن شلاقش بزنند. در جا شلاقش بزنند. جلوی چشم همه. همه را هم مجبور کنند که شلاق خوردن او را تماشا کنند. آن ترکمن را هم وادار کنند مثل آدم فارسی حرف بزند.
رضا خان گفته بود:
این اداهای قبیح را هم دیگر ترکمن ها از خودشان در نیاورند: ذکر و رقص خنجر یعنی چه؟ بهتر است خنجر هایشان را غلاف کنند بروند رقص های خیلی قشنگ مازندرانی یاد بگیرنند. کسی مجبورشان نکرده آن حرکات را بکنند. من یک بار ذکرشان را دیدم سه شب خوابم نبرد. اینها بهتر است که دیگر آواز هم نخوانند. تار هم نزنند. با سه تارش هیچ غلطی نمی توانند بکنند آنوقت دو تار می زنند. مرده شور تار زدن و آواز خواندشان را ببرد. و لبخند زده بود و همه حضار تا مدتها لبخند زده بودند.
رضا خان گفته بود:
هیچ لازم نیست این ترکمن ها مجلس عروسی بگیرند یا عزاداری به پا کنند. اینها آداب و رسوم ما را هم خراب کرده اند. بعد از این یا مثل همه مردم ایران، سر خاک مرده هایشان بی سر و صدا عزاداری کنند یا اصلن نکنند. مثل همه مردم ایران، عروسی کنند یا اصلن نکنند. شنیده ام شب عروسی مرد ها با هم مرافعه می کنند و چند نفر را سر می برند. ماموران نظمیه همه جا باشند. این آدم کش ها را بگیرند فورن دار بزنند. دار که بزنند کار درست می شود. دوای همه دردهای این ملت اصولن دار است و شلاق.
رضا خان گفته بود:
ادامه دارد
_________________________________
قسمتی از کتاب آتش بدون دود

اين Post را مریم در زمان ۸:۲۹ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶
تئوری های تنها
بعضی از آدمها دوست داشتنین. دوسشون داری تا یه سیخی بهت بزنن اونوقت برای یه مدت کوتاه ازشون بدت میاد .یه عده دیگه برعکسن آدمهای نچسبین
همینجوری که صاف صاف راه میرن می خوای سر به تنشون نباشه تا اینکه یه کار خوشایند برات انجام میدن اونوقت برای چند روز دوسشون داری

اگه میدونی نچسبی اصلن سعی نکنی خوشایند شی چون افتضاح تر میشی

اين Post را مریم در زمان ۱۱:۲۳ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



زنگ و کلید
فقط وقتی زنگ خونه رو بزن که چیزی برای خوشحال کردن اعضای خونه داشته باشی والا با کلید و بی سر و صدا برو تو

اين Post را مریم در زمان ۱۱:۱۰ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


سه‌شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶
علي پروين
معرفي كامل علي پروين

چهار سال پيش، وقتي پروين سه هزار و صد متر زمين توي لواسان كوچك خريد، حتي نقشه ساختمان را هم كشيده بود.

يك حسينيه در زيرزمين ساختمان، براي او از نان شب هم واجب‌تر بود. همكف را جوري طراحي كرده بود كه خودش و حاج خانم در آن باشند. در طبقه دوم، دو سوئيت ناقابل 250 متري براي دو تا دخترش و دست آخر طبقه آخر كه يك جوري پنت‌هاوس ويلا هم به حساب مي‌آيد، براي پسرش محمد. حالا در لواسان همه دور هم جمع‌اند.

همه اينجا هستند. دختر بزرگ‌ترش ليدا همراه شوهرش حسام و دختر سه ساله‌شان نازگل و دختر كوچك‌ترش لادن با همسرش آرش و پسر سه ساله‌شان والارضا، زير سايه سلطان زندگي مي‌كنند
...
آرش فرزين داماد كوچك‌تر سلطان را همه مي‌شناسند؛ پسر «فرزين» خواننده سال‌هاي دور كه سال‌ها در آلمان زندگي كرده. او پيش از اين‌كه به ايران برگردد، توي شهر كلن رستوران‌دار بود.
...
حسام داماد ديگر سلطان كه توي ديباجي كافي‌شاپ دارد
...
اصلا انگار پروين سر شوهر دادن دخترهايش چندان سخت‌گيري نكرده. مثلا وقتي آرش فرزين براي ازدواج با دختر كوچك پروين پا پيش گذاشته، سلطان تنها يك جمله به او گفته: «مرد باش و خوشبختش كن.»
...
استراحت دارد. براي اين‌كه بفهميد او توي اوقات بيكاري چه مي‌كند، كافي است به حياط پشتي ويلاي لواسان سري بزنيد تا ببينيد پروين آن‌جا چه باغچه‌اي درست كرده.

از ريحان و ترب و گوجه فرنگي گرفته تا كدو و بادمجان، توي آن باغچه مي‌بينيد. پروين هر وقت بيكار است، به كمك باغبان مي‌رود و چهار تا شاخه خشك بوته‌ها را بر مي‌دارد. البته غير از باغباني، پروين تفريح‌هاي ديگري هم دارد.

يك استخر توي زيرزمين ويلاست كه پروين روزي يك ساعت توي آن شنا مي‌كند
...
خود سلطان چندان چشمش آب نمي‌خورد كه پسرش فوتباليست خوبي بشود. طبق تئوري پروين، وقتي فوتباليست به پول نيازي نداشته باشد، چندان فوتباليست خوبي نمي‌شود.
...
عاشق نشستن روي زمين و لم دادن به پشتي است. عاشق دو زانو نشستن است. با وجود اين، توي ويلا خبري از پشتي نيست. سالن‌ها با مبل‌ پر شده و با دكوراسيون مدرن.
...
البته خود سلطان، اين دم و دستگاه را حاصل زور و فشاري كه حاج خانم و دو تا دخترش وارد كرده‌اند، مي‌داند: «وقتي كه ساختن ويلا تموم شد، يه كسي رو آورديم كه دكور اين‌جا رو بچينه. يارو دو ماه تموم اومد و رفت. قرار بود با صد ميليون كارشو تموم كنه. اما بعد از تحويل دادن خونه، يك فاكتور جلوي ما گذاشت كه همون جا يه سكته خفيف زديم. دويست و هشتاد ميليون شده بود. مرد حسابي فقط سي ميليون پول پرده از ما گرفت.»

البته اين رقم، هيچ ارتباطي به خريد لوازم نداشت. تمام فرش‌هاي دستباف ويلا را پروين خودش در سال‌هاي گذشته از بازار تهران خريده. انگار او خيلي فرش دستباف دوست دارد و براي همين، چند وقت يك بار به بازار تهران سر مي‌زند براي خريدن فرش. بايد پيش سلطان باشيد و ببينيد چطور از طرح و نقش فرش‌هايي كه خريده، تعريف مي كند.
...
آدم‌هايي كه از پروين كمك‌خرج مي‌گيرند، يكي دو تا نيستند. تعدادشان به حدي است كه سر ماه به سر ماه، دم دفتر گاندي صف مي‌كشند.
...
الان ده سالي مي‌شود كه مامان نصرت مرده، ولي انگار خيلي دوستش داريد.دوستش دارم؟ عاشقش‌ام. مامان نصرت بهترين رفيق جووني من بود. با بچه‌محل‌ها توي عارف يه تيم فوتبال راه انداخته بوديم. مامان نصرت با فوتبال بازي كردن ما حال مي‌كرد. جمعه‌ها هم پيرهن‌هاي ما رو مي‌گرفت و مي‌شست.
...
علي آقا! صبح‌ها چه ساعتي از خواب بلند مي‌شويد؟
اگر كار داشته باشم، 10 پا مي‌شم. ولي اگر كاري نباشه، تا 12 افتاده‌ام تو جام.
...
آن‌وقت علي پروين از چه چيزي بدش مي‌آيد؟
از برف. صبح كه پا مي‌شم مي‌بينم برف اومده، غصه‌ام مي‌‌شه. لامسب اين‌جا تو لواسون هميشه يه وجب برف نشسته. از سرما خيلي بدم مي‌آيد.
...

كامل

اين Post را مریم در زمان ۱۲:۰۷ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



عكس روز


اين Post را مریم در زمان ۱۱:۵۹ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶
پسوريازيس
چند نكته در مورد اين بيماري به نقل از همشهري
1. تعريف : پسوريازيس يک بيماري شايع پوستي است که در آن روي پوست برخي قسمت‌هاي بدن مثل قسمت‌هاي خارجي دست و پا، ضايعات قرمز رنگي به‌وجود مي‌آيد که پوسته‌هاي بسيار ظريف و نقره‌اي رنگ دارند. بر اساس وسعت درگيري مشکلاتي را از نظر ظاهري براي بيمار ايجاد مي‌کند.
2.اين بيماري به هيچ وجه مسري نيست
3.رابطه مستقيم با استرس دارد
4. بهترين درمان طبيعي براي آن آفتاب دريا و در معرض هواي آزاد بودن است

متن كامل

به نظرم فكر ايجاد يك كلوپ مي تونه ايده خيلي جالبي باشه

اين Post را مریم در زمان ۱۲:۰۰ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



نا سامانه اي به نام كارت هوشمند سوخت
در حالي كه فقط يك هفته تا اجباري شدن استفاده از كارت سوخت مونده بود كارت سوخت ما هنوز دستمون نرسيده بود.بعد از پيگيري از اينترنت و پست و ... آخرسر معلوم شد كه كارت اشتباهي رفته همدان!اونوقت جالب اينجاست كه پست هزينه برگشت كارت از همدان به تهران را از ما گرفت!

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۴۳ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



خاطره اي از دكتر حسابي به نقل از دكتر خزعلي
« يادش به خير، ملاقاتي داشتم با پروفسور حسابي (پدر علم فيزيك ايران) - كه خدايش رحمت كند - مي گفت: "وقتي خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم با وساطت يكي از دوستان وقت ملاقاتي از وزير معارف وقت گرفتم، پس از توضيح طرح، وزير معارف از من پرسيد: "دانشگاه بسازيد كه چه بشود؟" و من عرض كردم: "دكتر و مهندس ها كه براي تحصيل به فرنگ مي روند، در مملكت خودمات تربيت كنيم." و او پاسخ داد: "تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگي ها براي ما اينكار را بكنند."

متاثر از كوته فكري وزير معارف و نااميد از انجام رسالتي كه بر دوش داشتم از دفتر وزير خارج شدم، رفيق شفيق كه آزدگي مرا ديد براي تسلي خاطر گفت: " من مي توانم از اعليحضرت (رضا خان) برايت وقت ملاقات بگيرم مشروط به اينكه وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام داده ام!" وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد، براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح دادم، و شاه پرسيد "كه چه شود؟" عرض كردم، به جاي آنكه جوانان ما به فرنگ بروند در مملكت خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز پرسيد" كه چه شود؟" و عرض كردم: " اين جاده ها و راه آهن را آلمان ها مي سازند! مهندسين خودمان آن را بسازند و ... شاه بسيار استقبال كرد و گفت برويد طرحتان را بنويسيد به مجلس مي گويم راي بدهد! و من از همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم.

فرداي آنروز از دربار به در خانه ام آمدند، تعجب كردم كه با من چه كار دارند، ديدم يكصد هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را نيز بنويسيد. و اين همان مبلغ خريد زمين دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز همزمان با نوشتن طرح آغاز شد.

خبر كامل از عصر ايران

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۲۶ ق.ظ. ارسال كرده
14 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۶
آيا مي دانيد؟

آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند:
اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده.
اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده.
اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده

اين Post را مریم در زمان ۲:۲۷ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


پنجشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۶
گزيده اي از زندگي آبراهام لينكلن
آبراهام لینکلن (۱۸۰۹-۱۸۶۵) شانزدهمین رئیس‌جمهور آمریکا بود.
آبراهام لینکلن در خانواده‌ای فقیر در کنتاکی بدنیا آمده پدرش خانواده خود را از آنجا در حالیکه تنها تبری برای گذران بهمراه داشت کوچانید، و بسوی ایندیانا پیش‌رفت، تا اینکه درین ناحیه کلبه‌ای چوبی بدون در و پنجره، بدون شیشه ساخت و کف آن پر از علف‌های وحشی بود و رختخواب‌هائی که تشک‌های آن را با برگ خشک پرکرده بودند یک یا دو چهار پایه، یک میز و یک کتاب مقدس که همه اثاث البیت و دارایی آنها را تشکیل میداد.مادر آبراهام زنی خوشخو بود که بدو فرزندش خواندن و نوشتن را آموخت و آبراهام فقط سه ماه به مدرسه رفت اما بواسطه هوش سرشار توانست عباراتی از کتاب مقدس را از بر بخواند.آبراهام در ده سالگی از مادر یتیم شد و در ۲۰ سالگی خواهرش را نیز از دست داد. چندی بعد پدر تجدید فراش کرد، نامادری، زنی مهربان بود که با سه فرزند خود به کلبه پدر آبراهام آمد و نسبت به آبراهام مهربانی و او را تشویق به مطالعه و ورود به عالم کتاب کرد و اصول تکامل اخلاقی و کنجکاوی علمی را در وی زنده نمود. علاوه بر این پرهیزگاری و فاکاری را در وی برمیانگیخت.

سالها بعد هنگاميكه لینکلن به رهبری سی میلیون نفر رسید، گفت: ” شخصیت کنونی من وآنچه ممکن است در آتیه بر افتخارات آن افزوده گردد همه مرهون مادر فرشته رفتارم است. خدا اورا بیامرزد.“

روزی کتابی کهنه و موش خورده از شرح زندگی واشنگتن بدست آورد، آنرا با دقت فراوان خواند و بقدری شیفته آن شد که شاید اساس فکری و شخصیت ترقی جوی آبراهام گشت.

در ۱۸ سالگی در دکانی کوچک شغلی بدست آورد. در ۱۵ مایلی خانه‌اش دادگاههائی در فصول معینی از سال تشکیل می‌گردید لینکلن گه‌گاه خود را صبح زود به‌آنجا می‌رسانید و پس از آنکه تمام روز خود را به شنیدن سخنان قاضیان و دادستانها و متهمان گوش میداد شامگاهان بخانه باز می‌گشت. در حالیکه کتابی بعاریه برای مطالعه گرفته بود، که نام آن :

قانون اساسی تجدید نظر شده ایالت ایندیانا بود.

مدتی نیز با برادر ناتنی خود برای کارفرمائی کشتی بی بادبان مسطح می‌ساخت و چون با دقت فراوان این کار ار به انجام رسانید. صاحب کار وی را به متصدی یک کارخانه و دکان بزرگی که در نیوسالم قرار داشت گماشت، لینکلن با مشتریان رفتار خوبی داشت یکبار از یک مشتری اشتباها‎ْ‏‏ حدود ۶ سنت اضافه گرفته بود، شب هنگام دو سه مایل راه رفت تا مبلغ مزیور را به مشتری پس بدهد.

آبراهام برای اصلاح کلام خود شنید که در ۶ مایلی محل کار وی کتاب دستور زبان می‌فروشند پیاده بدانجا رفت‌، شب تا صبح آن کتاب را مطالعه کرد اما چون شمع گران بود در تراشه‌های چوب که میسوزانید. کتاب را خواند.

لینکلن بر اثر مشاهده وضع رقت‌انگیز بردگان سخت متأثر گردید و با خود عهد کرد و گفت: “ اگر روزی بتوانم این رسم را به زمین بکوبم، آنرا محکم خواهم کوفت.“

مدتی به کار سیاست پرداخت و چندی در حزب هویگ به طرفداری از قدرت دولت و مخالفت با دموکرات‌ها فعالیت کرد. اما شکست خورد، از اینرو کار سیاست را کنار گذاشت و به کسب بقالی پرداخت ولی در این راه نیز توفیقی نیافت آنگاه رئیس پست، چندی بعد به شغل ارزیابی مشغول شد. در این احوال به تحصیل حقوق پرداخت و در ۱۸۳۴ به عضویت هیأت مقنن ایالت ایلینوی برگزیده شد.

چون لینکلن تحصیلات حقوقی داشت و آثار بلکستون را خوانده بود در ناحیه مرزی در ۲۸ سالگی به مقام دادستانی وارد کار دادگستری گردید و چندی بعد یکی از حقوق‌دانان برجسته و معروف گشت.

کار لینکلن رو به ترقی بود و شهرتی فراوان بدست آورد و وکالت‌هائی را قبول می‌کرد که به حقانیت موکل اطمینان کامل حاصل می‌نمود. در ۱۸۴۶ با اکثریت فوق‌العاده به عضویت کنگره ممالک متحده آمریکا انتخاب گردید، در انجمن ضد برده‌داری کوشش بسیار کرد و سرانجام قانون ضد برده‌داری در ۱۸۵۰ در کنگره به تصویب رسید و در نتیجه برده فروشی در ناحیه کلمبیا ممنوع گردید، در ۱۷ ژوئن ۱۸۵۶ که حزب جدید التأسیس جمهوری خواه دومین کنگره عمومی خود را در شهر فیلادلفی تشکیل داد لینکلن با ۱۱۰ رأی بنا مزدی آن حزب برای بدست آوردن مقام معاونت ریاست جمهوری انتخاب گشت، در این احوال جوانی تهیدست را به جرم قتل به محاکمه کشیدند و چون ما در متهم بالینکلن آشنا بود نامه‌ای به وی نوشت و از او یاری خواست. آبراهام در دادگاه شرکت کرد، شاهد گفت که در شب مهتاب متهم را دید که ضربه‌ای شدید به مقتول زده‌است. لینکلن پس از اینکه شب وقوع قتل را دانست با مراجعه به تقویم ثابت کرد که آن شب اصلاً مهتابی نبوده، به این ترتیب دروغ شاهد را به ثبوت رسانید و دادگاه را سخت به حیرت انداخت و خود نیز از اینکه جان بی‌گناهی را نجات داده بود از شدت تأثر می‌گریست و این ماجرا بر حسن شهرت لینکلن افزود.

سرانجام پنج روز پس از پایان جنگ داخلی و تسلیم سردار جنوب جنرال لی، آبراهام لینکلن در تآتر فورد در حین تماشای نمایشنامه‌ای، در کنار همسر خود به ضرب گلوله هنرپیشه نیم دیوانه‌ای کشته شد. وزیر کشور کابینه‌اش در حق لینکلن چنین گفت: “حالا دیگر او به قرنهای متمادی تعلق دارد.

“لینکلن از هیزم شکنی، آسیابانی، کارگری با سعی کوشش به بلندترین مقام ادبی، حقوقی و اجتماعی و سیاسی رسید و سرانجام بردگان را آزاد کرد.

لینکلن در امور حقوقی، فاضلترین و استادترین وکلای دادگستری و حقوقدانان را در نمونه‌ای نادر و بس ارزنده بود. بطوریکه بزرگترین خطیبان زمان در برابر بلاغت کلام وی، قدر و قیمت چندانی نداشتند، در امور سیاسی پیروزمندانه مشکلات را از میان برمی‌داشت و با روشن‌بینی و حسن نیت خاص خود دشواری‌ها را حل می‌کرد.

لیکن پس از پیروزی قوای شمالی اعلامیه آزادی خود را صادر کرد که بموجب آن عموم بردگان جنوب ایالات یاغی را از اول ژانویه ۱۸۶۳ آزاد کرد و پس از آن سیزدهمین ماده اصلاحی قانون اساسی را بتصویب رسانید که خود طراح و مجریش بود و پایه و اساس برده داری را بطور دائم در آمریکا لغو کرد

متن كامل

اين Post را مریم در زمان ۸:۴۲ ق.ظ. ارسال كرده
2 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



نامه آبراهام لينكلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند،‌اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد،‌انسان صديقي هم وجود دارد. به او بگوييد به ازاي هر سياستمدار خودخواه،‌رهبر جوانمردي هم يافت مي شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن دوستي هم هست.
ميدانم كه وقت مي گيرد ولي به او بياموزيد كه اگر با كار و تلاش خويش يك دلار كاسبي كند، بهتر از آن است كه جايي روي زمين 5 دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد و به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد.
اگر مي توانيد به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند. به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گلهاي باغچه و زنبورهاي كه در هوا پرواز مي كنند، دقيق شود.
به پسرم بگوييد در مدرسه بهتر است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد دهيد با ملايم ها ملايم و با گردن كش ها گردن كش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند....
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است
__________________
منبع

اين Post را مریم در زمان ۷:۳۳ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



قمري
من يه نكته ديگه هم در مورد اين جونور كشف كردم،‌شبها تو خواب خر خر مي كنه!

اين Post را مریم در زمان ۷:۰۳ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
قصه عشق مرد مستبد
مرد عصبی بود. راه می‏رفت و تندتند حرف می‏زد. باز به زن گفت: «من دوستت دارم...» امّا زن او را نمی‏خواست. مرد گفت: «من تو را خوش‏بخت می‏کنم.» زن با لبخندی که زد حرف مرد را به مسخره گرفت و مرد عصبی و ملتمسانه باز گفت: «واقعا دوستت دارم، می‏بینی...» زن به مرد علاقه نداشت، او را مسخره می‏کرد، و همین مرد را عصبی‏تر می‏کرد. گفت: «می‏خواهم تو را خوش‏بخت کنم، امّا تو نمی‏فهمی...» مرد یک‏ریز و تندتند حرف می‏زد. قدم‏هایش سریع‏تر و عصبی شده بود. کشوی میز را باز کرد. هفت‏تیر را برداشت. در حالی که داد زد: «بی‏شعور می‏خواستم خوش‏بختت کنم» یک تیر در سر زن خالی کرد.

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۲۵ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



تیتراژ برنامه ی شب شیشه ای

اين كيه كه قدِ آينه عكسشو زدن به ديوار
چقَدَر شبيه من نيست نه! خدايا منم انگار
اگه اين منم كه ما رو چه به اين همه اشاره
با كي اشتباه گرفتيد؟ من نه ماهم، نه ستاره
چشمتو رو آينه وا كن واسه ما ستاره كم نيست
اون كه آرزوشو داري حتي قدِ خودتم نيست
نمي دونم خيلي از ما نقش‌مون تو قصه چي بود
اگه رو مي شد دلامون اگه اين شب شيشه اي بود
ديگه جز شب چي مي تونه سايه‌ي هر دوي ما شه؟
اگه تصوير ِ ستاره پشت ِ پرده اين نباشه
عينك ِ خيال و وهمو از رو چشم ِ قصه وردار
من همينم كه مي بيني نه اون عكساي رو ديوار



ترانه سرا و خواننده : روزبه بمانی ، آهنگ و تنظیم : مهدی یراحی

منبع

اين Post را مریم در زمان ۸:۵۵ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۶
سهراب
من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگیم را بچرد

اين Post را مریم در زمان ۸:۱۹ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۶
‏فيلمهاي آموزشي آرايش
يه سايت خوب با فيلمهاي آموزشي براي آرايش با توضيح كامل

اين Post را مریم در زمان ۱:۱۷ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶
آدامس
حواستون باشه آدامس ميخورين خيلي احساس راحتي نكنين
طبق تحقيقات من اكثر آدما بد آدامس ميجوند

اين Post را مریم در زمان ۱۲:۳۹ ب.ظ. ارسال كرده
3 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


دوشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۶
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

___________________
با تشکر از حسن

اين Post را Elvis Moris در زمان ۴:۴۴ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



هر زني زيباست
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي.پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود
يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند ، به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد ، به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند ، به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند ، زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ، زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

___________________
با تشکر از حسن

اين Post را Elvis Moris در زمان ۴:۳۷ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۶
اینهم سرعت دانلود!
امروز از طریق شبکه دانشگاه به اینترنت وصل شدم، داشتم دانلود می کردم حال کردم از این سرعت! یه فایل 1.5 گیگا بایتی در عرض 2.5 دقیقه از سان میکروسیستمز دانلود شد!!!


اين Post را Elvis Moris در زمان ۷:۵۴ ب.ظ. ارسال كرده
4 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



چند تا تبليغ جالب از CNN







اين Post را مریم در زمان ۵:۰۵ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



خورشید خانوم!!!
اگه دقت کرده باشید سمت چپ همین بلاگ به وبلاگ خورشیدخانوم لینک داده شده.... هرکی میخواد خورشید خانوم رو ببینه به این لینک سری بزنه، یه مصاحبه با ایشون در فلوریدا و همینطور عکسشون...

اين Post را Elvis Moris در زمان ۲:۲۶ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



من امروز خیلی عصبانی هستم!!!!
امروز از یکی از دوستای خیلی عزیزم ایمیل گرفتم... اونهم به آدرس ایمیل شخصیم! خوب ممکنه بگین این که بد نیست! منم نمیگم بده ولی همیشه بی دقتی دوستان آدم میتونه کار دست آدم بده!

کی گفته وقتی آدم آدرس ایمیلی رو که باهاش کارهای اداری و مهم رو انجام میده به کسی که بهش اعتماد داره میده اون آدم با کمال بی دقتی اون آدرس رو در اختیار دیگران قرار بده! میگین چجوری؟ الان میگم... فرض بفرمائید جنابعالی آدرس ایمیل بنده رو در آدرس بوک کامپیوتر یا یاهو یا هر جائی دارین... یک ایمیل باحال میرسه دستتون... خوشحال میشید... میخواید فورواردش کنین به دوستان عزیز از جمله من! جلوی TO آدرس من و همه رفقا رو مینویسید!!! خوب حتما من باید از دوست عزیزم به خاطر ایمیل قشنگش تشکر کنم... اون ایمیل قشنگ چند لحظه منو خوشحال میکنه اما اینکه ایمیل آدم دست کسانی باشه که نمیشناسمشون همیشه من رو ناراحت میکنه درست مثل اینکه من شماره تلفن شما رو در اختیار آدمهائی که شما نمیشناسیدشون قرار بدم... دوستان عزیز... اگه با ایمیل آشنائی ندارید سعی کنید یه کمی مطالعاتتون رو در این زمینه بیشتر کنین....


...خوب دیگه الان عصبانی نیستم!!!

اين Post را Elvis Moris در زمان ۱۰:۵۰ ق.ظ. ارسال كرده
5 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۶
واحدهای پول سناری
وقتی پای صحبت مامان بزرگ بابا بزرگا می شینیم حتمن بین خاطراتشون سی سنارو یه عباسی و ده شی اي (شاهی)و .. را میشنویم
می خواین بدونین هر کدوم اینا معادل چقدر پول الان میشه؟
هر ریال معادل 20 شاهیه
هر دو شاهی یه سناره
هر چهار شاهی یه عباسی

با تشکر از عزیز

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۲۸ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶
دالاي لاما

Learn the rules so you know how to break them properly.
قواعد را فرا گير تا به چگونگي شكستن آن ها به گونه اي شايسته، آگاه باشي

اين Post را مریم در زمان ۴:۰۳ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



عشق در کشورهای مختلف
ژاپن
جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست!

اسپانيا
مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن!

انگلستان
دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!

استراليا
دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن! اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه!

قفقاز
جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه! دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما تکرار ميشه!

نروژ
معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه!

آفريقا
قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن!

مکزيک
کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه! ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه!

آمريکا
حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه!

ايران
فقط پول موضوع رو حل مي کنه! پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره و......

_______________
با تشکر از حسن

اين Post را Elvis Moris در زمان ۱۱:۲۷ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



رابطه بين دو چشم
Do you know the relationship between two eyes..? They blink together, They move together, They cry together, They see things together and They sleep together But they never see each other .. That's what is true friendship !! But when a beautiful girl comes in front, one eye blinks and the other remains open..... Moral of the story : Girls can break even the best of friendships !!

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۲۷ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟