چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
قصه عشق مرد مستبد
مرد عصبی بود. راه می‏رفت و تندتند حرف می‏زد. باز به زن گفت: «من دوستت دارم...» امّا زن او را نمی‏خواست. مرد گفت: «من تو را خوش‏بخت می‏کنم.» زن با لبخندی که زد حرف مرد را به مسخره گرفت و مرد عصبی و ملتمسانه باز گفت: «واقعا دوستت دارم، می‏بینی...» زن به مرد علاقه نداشت، او را مسخره می‏کرد، و همین مرد را عصبی‏تر می‏کرد. گفت: «می‏خواهم تو را خوش‏بخت کنم، امّا تو نمی‏فهمی...» مرد یک‏ریز و تندتند حرف می‏زد. قدم‏هایش سریع‏تر و عصبی شده بود. کشوی میز را باز کرد. هفت‏تیر را برداشت. در حالی که داد زد: «بی‏شعور می‏خواستم خوش‏بختت کنم» یک تیر در سر زن خالی کرد.

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۲۵ ق.ظ. ارسال كرده

نظرات ديگران

نظر دهيد وب سايت گوارا