
سهشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴
سياستمدار پيچيده
جمله علی لاريجانی : با نشان دادن لولوی شورای امنيت، مردم ايران رو به قبله نميشوند
ترجمه نشريات مختلف :
نيوزويک : علی لاريجانی گفته است اگر شورای امنيت مانند موجوداتی که بچه ها را ميترسانند ظاهر شود، مردم ايران رو به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نميکشند
نشريه ال پائيس : علی لاريجانی گفت اگر شورای امنيت چيز ترسناکی را هم به ايرانيان نشان دهد، باز هم مردم ايران به سوی عربستان نميخوابند.
نشريه اومانيته : علی لاريجانی گفت که دراز کشيدن ايرانيان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به اين دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند، اين يک داستان ايرانی است.
اين Post را مریم در زمان
۱۲:۵۷ ب.ظ. ارسال كرده
3 نظر در مورد اين موضوع
Dictionary
يه
Dictionary ديگه، قيافش يه کم قزميته ولی شايد کارش بد نباشه
اين Post را مریم در زمان
۹:۱۱ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۴
جشنواره فرهنگی ورزشی
اگه به اين کارا علاقه دارين يه سر بزنين:
رفتن تو استاديوم 100 هزار نفری، تير اندازی ( با کمان و بی کمان)،تماشای رقص کردی، طناب کشی، صخره نوردی، شرکت تو مسابقه طناب زنی،
ساز و آواز زنده (مجاز و غير مجاز)
محل برگزاری : ورزشگاه آزادی
تا 8 ام مهر
اين Post را مریم در زمان
۹:۵۵ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
ثروت محوری
يه نفر رو ميشناسم که پسرش امسال رفت کلاس اول، اين خانوم يه پسر بيشتر نداره و مثل همه مامانا معتقده که پسرش خيلی باهوشه.اسم پسرشو تو يه مدرسه نوشته که شهريش يک مليون و ششصد هزار تومان تومنه، قانونای مدرسه هه جالبه:
يکی اينکه بايد همشون کت شلوار يه شکل بپوشن( بچه کلاس اول) کفش و کيف رنگو وارنگ هم نبايد استفاده کنن.دفتر و لوازم درس خوندنم مدرسه خودش ميده.
از همه مهمتر به پدر مادرشون گفتن تو خونه يه کلمه هم باهاشون کار نکنين
ناهار و ميوه و شير هم بهشون ميدن.
چند ماه اولم نبايد از پاک کن استفاده کنن.ميگن اين مدرسه 100% قبولی کنکور ميده اونم با رتبه زير 3000.به جز اون طفليايی که نميتونن يه همچين پولايي بدن، به نظرم سرمايه گذاری خوبيه.ارزششو داره.
اين Post را مریم در زمان
۹:۰۵ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴
خود شناسی
اينجاس
اين Post را مریم در زمان
۷:۵۷ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
اوا خواهر
ميدونين بعضی آقايون مشکل جنسی دارن، يعنی مريضن، دست خودشون نيست که اون مدلين.
اونوقت اگه به عنوان يه بيمار برن دکتر، معالجشون 3 مرحله داره که خيلی خيلی هزينش زياده.
مرحله اول اينه که3 ماه سعی کنن کاملن مثل خانوما رفتار کنن، زير ابرو بردارن، آرايش کنن، لاک بزنن و ....
ببينن ميتونن با اين شرايط جديدشون کنار بيان، برخورد جامعه براشون قابل تحمله يا نه
خيلياشون تو همين مرحله جا ميزنن،بعضياشون خود کشی ميکنن، حقم دارن.اگه يه وقت يکيشونو ديدين به چشم کسی که داره برای خوب شدن مريضيش تلاش ميکنه نگاش کنين.هر نگاه بد، هر حرف ناجور ميتونه اونارو از ادامه مسيرشون نااميد کنه.
مرحله بعدی درست کردن هورمناشونه.مرحله آخرم عمله.
مريضيه بديه، فکر کنم از سرطان هم بدتره.
يه اشکال ديگه قضيه هم اينجاس که مردم اصن راجع به اين موضوع هيچی نميدونن.
من و خيليای ديگه فکر ميکرديم اونايی که به وضوح کارای خانومارو ميکنن، خانواده درستی ندارن و چون مهار نشدن اين کارارو مي کنن.درحاليکه برعکس خانوادشون دارن کمکشون ميکنن تا مراحل درمانشونو طی کنن.اگه ما هم اينو بدونيم ديگه مثل جزاميا باهاشون رفتار نميکنيم و بهشون نميگيم اواخواهر!(از اين حرف خيلی بدم مياد)
اين Post را مریم در زمان
۱:۵۰ ب.ظ. ارسال كرده
5 نظر در مورد اين موضوع

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴
پيرمرد زبلووو
يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديکی يک دبيرستان خريد. يکی دو هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلی کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چيزی که در خيابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجيبی راه انداختند. اين کار هر روز تکرار می شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلی بامزه هستيد و من از اين که می بينم شما اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنيد. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر کدام از شما
می دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضريم اينهمه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت کنيم، کورخوندی. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگی ادامه داد
اين Post را مریم در زمان
۱۱:۵۳ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
يه عالمه قصه
اينجا بخونين
اين آقای مرادی کرمانی چرا اينجوری می کنه؟؟با اين داستاناش
چکمه رو بخونين، از زندگی سير ميشين
---------------------
اولا چکمه مال کودکان 6 تا 10 ساله، بعدشم من تا آخر نخونده بودم!آخرش خوب تموم شد ولی به هر حال اصلا جالب نبود.
اين Post را مریم در زمان
۹:۱۶ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع

یکشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۴
سر پل خر بگيری!!!
ديروز توی فرودگاه مهرآباد یه صحنه عجيب ديدم که شايد نمونشو 10 سال پيش زياد ميشد ديد، ماجرا از اونجا شروع شد که وقتي رفتم بارمو از ايکس ری بر دارم صدای یه خانومی رو شنيدم که دادو بيداد راه انداخته بود... کنجکاو شدم ببينم چه خبره از یکی از خانومايی که تازه اومده بود بيرون پرسيدم اونجا چه خبره!! اونم گفت به مانتوی یه خانوم گير دادن!!! گفتم مگه مانتوش چجوری بود.... گفت هيچ فقط 3 سانت بالای زانوش بود!!! بهش گفته بودن برو لباستو عوض کن.... اصلا کجا ميخوای بری.. چرا ميخوای بری....!!!! چرا با اين لباس ميخوای بری!!!!!
من که خيلی حس فضوليم گل کرده بود گفتم باید ببینم این خانومه رو میذارن بياد بيرون يا نه....
واستادم ديدم یه خانوم عصبانی اومد بيرون که مانتوش هم یه کمی کوتاه بود.... لباسش خيلی معمولی بود حتی قابل مقايسه با کسانی که توی سالن ميشد ديد نبود نميدونم به چيش گير داده بودن!!! اگه عصبانی نبود ميرفتم از خودش ميپرسيدم.....
یه مانتوی مشکی ضخيم.. یه شلوار جین معمولی حتی موهاش از بقیه خانوما کمتر بيرون بود!!!! برام خيلی عجيب بود که ما بازم به عقب برگشتيم!!!! اون خانومی که ازش پرسيده بودم بهم گفت ازش احتمالا تعهد ميگيرن.... آخه که چی بشه!!!!!
به خودم گفتم بزار یه براندازی بکنم ببينم بقيه چطورن.... خيلی برام جالب بود کسانی که مانتوی خيلی کوتاه تر یا با آرایشهای غليظ اومده بودن توی سالن فرودگاه و هيچ مشکلی هم نداشتن!!!! البته اون خانوم به من گفت که به دو سه نفر ديگه هم گير دادن توی همين چند دقيقه اونم فقط به خاطر کوتاه بودن مانتو!!!! و نه آرايشهایی که هر مردی رو وسوسه ميکنه!
از شانس بد من دوربين من هم باتريش تموم شده بود و همه باتريهاشو مصرف کرده بودم!!!! وگرنه صحنه های جالبی رو براتون ميگرفتم.....
با خودم فکر کردم اگه یه زمانی چادر رو به زور از سر مردم کشيدن... امروز به زور ميخوان عکسش رو انجام بدن.... فکرم نميکنم که موفق بشن.. چون زور هيچوقت موفق نميشه... حتی اگه حق با زورگو باشه.....
Elvis Moris
اين Post را مریم در زمان
۱۲:۱۹ ب.ظ. ارسال كرده
3 نظر در مورد اين موضوع

شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۴
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود.
سوال این بود:
معنی عشق چیست؟
نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟
وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله
مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله
عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله
عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله
موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله
عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله
عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله
وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله
دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله
و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که پی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه
اين Post را مریم در زمان
۱:۳۲ ب.ظ. ارسال كرده
5 نظر در مورد اين موضوع
تصور کن
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب همصداییها پلیس زِد شورش نیست
نه بمب هستهای داره، و نه بمبافکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره
همه آزاده آزادن، همه بیدرد بیدردن
تو روزنامه نمیخونی، نهنگا خودکشی کردن
جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر میشه پر از سرمه
تصور کن جهانی را که توش زندانی افسانهس
تمام جنگهای دنیا، شدن مشمول آتشبس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هماند مردم
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونهی گندم
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا
-------------------
شاعر: يغما گلروئی
شعرای ديگشم
اينجاسمنبع: http://www.iransong.com
اين Post را مریم در زمان
۹:۲۹ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴
مراسم ختم
چند وقته که يکی از همکارای خوب و خوش اخلاق ما ديگه بين ما نيست، برا هممون از دست دادنش خيلی دردناکه، حدود يک هفته پيش مراسم سومش تو مسجد ... برگزار شد.تو قسمت خانوما اصن جای نشستن نبود.خيليا اومده بودن همه هم متاثر بودن، کسی با بغل دستی اش حرف نميزد، حتی کسی لبخندهم نميزد.همه حرمت مراسم و عزيز از دست رفتشونو نگه داشته بودن جز يه نفر
آخوندی که بالا منبر بود
اين آقا به جای اينکه يه ارزشی به مراسم اضافه کنه بر عکس حرمت مراسم رو ميشکست.صحبتش گل کرده بود، خاطره تعريف ميکرد، به هيجان اومده بود حتی سعی ميکرد بامزه بازيم دراره!
هميشه همينه ها، من تا حالا نديدم آخوندی تو يه مراسمی نقش مثبتی داشته باشه يا خاطره تعريف ميکنن يااز امام حسين ميگن.آخه چه ربطی داره؟
آرش تعريف ميکنه يه آقايی خانومش فوت کرده بوده، برا مراسمش با آخونده صحبت کرده که نميخوام يه کلمه عربی حرف بزنی ، يه کلمه هم مصيبت بخونی.آخونده هم قبول کرده بوده و انصافن فقط راجع به خصايل انسانی حرف زده اونم همش فارسی .
به نظر من که اونم لازم نيست، از اول تا آخر مراسم فقط قرآن پخش شه.
مسجدا قبول ميکنن بگی من آخوند نميخوام?
------------------
راستی از 3 تا لامصبی که نظر داده بودن ممنونم:X
اين Post را مریم در زمان
۹:۱۸ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴
آهاااااای لامصبا، چرا نظر نميدين؟[-(
اين Post را مریم در زمان
۲:۰۵ ب.ظ. ارسال كرده
4 نظر در مورد اين موضوع
به ترکه ميگن چند سالته؟ميگه 227، ميگن چرا 227؟! ميگه آخه يه 2 اولش اضافه شده
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۵۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۳۷ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۴
گوته
آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۵۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
ملک عبدالله، پادشاه جديد عربستان سعودی، شهروندان کشورش را از بوسيدن دست وی يا هر فرد ديگر از خاندان سلطنتی اين کشور منع کرده است.
-----------
همه
مقاله رو اينجا بخونين
بايد اعتراف کنم ديدم نسبت به عربا يه کم بهتر شده!
عربا موجودات خانواده دوست و چشم و دل پاکين:>
چيه؟؟؟؟چرا اين شکلی شدی؟:))
اين Post را مریم در زمان
۹:۵۵ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
اونايی که سرمايه دارين
اگه ميخواين يه کاری را بندازين، بهترينش سالن اپيلاسيونه
شايد خودم يه روز اينکارو بکنم
اين Post را مریم در زمان
۹:۳۰ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
Camerom Cartio
Camerom Cartio رو ميشناسين؟
همون پسره که Roma رو خونده،جيج شدين؟ نه؟ آدرس خوبی نبود
ممممم
اونکه ادا اطفاراش شکل Richy Martin ، تازگيا هم با يه عربه خونده
خلاصه آهنگاشو از
اينجا Download کنين
2 تاش قشنگه
اون Roma رو که گفتم به زبون من درآوردی خونده ها!!!
اينم سايتشه
اين Post را مریم در زمان
۹:۲۷ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
درس با کلاسی !!!!
اگر شما ذاتاً انسان با کلاسی هستيد که هيچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتی برای نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد . شايد باورتان نشود ولی شما می توانيد از جراحت خود نيز برای کلاس گذاشتن استفاده کنيد فقط کافيست جواب های زير را با اندکی قيافه موجه بيان کنيد:
اگر شصت پای شما زير اجاق گاز گير کرده و شما آن را باند پيچی کرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زيرش"
اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"
اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگويد : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم"
اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان کنيد : "ديشب با قهوه جوش اينجوری شد"
اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد : "به سيم گيتارم گير گير کرده"
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زير چشم شما کبود شده جوابتان اين باشد : "چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد"
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خيرات و چای و شيرينی مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: "که خواهرتان از هلند شکلات زيادی اورده است"
اگر مينی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شديد بسيار عصبانی بگوييد : "الکی می گويند زانتيا ايربگ داره "
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبيد بگوييد:"حواسم نبود ميله ی شومينه زيادی داغ شد"
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهيد:"بچه همسايه را از ميان شعله های آتش بيرون کشيدم!"
ٍElvis Moris
اين Post را مریم در زمان
۸:۱۰ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴
Music
اين
سايت برای Download آهنگ معرکس
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۰۶ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴
تبديل Audio به Mp3
اينجاس
اين Post را مریم در زمان
۱:۵۱ ب.ظ. ارسال كرده
3 نظر در مورد اين موضوع
يه قصه
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
پائولو کوئلیو
اين Post را مریم در زمان
۹:۱۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

سهشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۴
نميتونين برين تو Orkut??آخی آخی
اينو امتحان کنين
جواب ميده:>
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۲۸ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴
يك آدم خوش شانس
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي،، هوي است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب مي بردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد.
اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!!!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم از نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟؟؟؟؟؟
Elvis Moris
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۱۸ ق.ظ. ارسال كرده
4 نظر در مورد اين موضوع