یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵
سال نو بر همه مبارک...

سلام.... گفتم سلام که سال نو رو با سلامتی شروع کرده باشم... راسته میگن سلام سلامتی میاره؟!... امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین.... دیدین از اول عید چقدر سریع روزا گذشتن؟!!!! به همین سرعت سال بعد میاد.... هم بده هم خوب... بده چون لحظه لحظه داره وقتمون واسه انجام دادن کارای خوبی که به تعویق انداختیم تموم میشه.... خوبه لحظه لحظه به آرزوهامون نزدیک تر و پر تجربه تر و پخته ترمیشیم...
من هم به نوبه خودم عید رو به شما گوارائیها تبریک میگم و همینطور هملاگهای عزیز خصوصاً مریم خانوم...
صبر کنین.. تبریکم تموم نشده.....(شد مثل تبلیغهای تلوزیونی)... امسال گوارا یک ساله میشه!!! از این که یک سال هی این صفحه گوارا رو باز کردین و بهش نیگاه کردین.. و گاهی هم نظری به علمی وفنی انداختین ممنونیم... اینو از طرف وبلاگ گوارا گفتم... از اونهائی هم که با دلگرمیهاشون مارو به نوشتن امیدوار کردن ممنونیم... (چقدر رسمی شدم..) و همچنین ممنونم از اونهائی که انتقاد کردن و باعث شدن گاهی ما به حرفهای خوب گوش کنیم... خودمو میگمها!!! .... خلاصه مبارک تو مبارک شد ...

خوش باشید...

اين Post را Elvis Moris در زمان ۱۲:۰۵ ب.ظ. ارسال كرده
2 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴
گنجی پس از آزادی

اين Post را مریم در زمان ۷:۳۹ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴
سال خوب 85
طبق محاسبات ما سال 85 برای شاغل ها خيلی سال خوبيه، با سالی يه ماه مرخصی حدود 3 ماه تعطيلی داره !!!
ولی سال بعدش فاجعس 26 روز تعطيلی رسمی 85 در سال 86 ميشه 9 روز!!

اين Post را مریم در زمان ۱:۳۸ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۴
چهارشنبه سوری

يه جا راجع به مراسم چهارشنبه سوری خوندم بعضی جاهاش جالب بود.اولن گفته بود اين مراسم مربوط به دوره ايران باستان نيست!چون اونموقع اصلن هفته به معنای الان وجود نداشته.هر 30 روز به اسم يک فرشته بوده و هر سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه )که ايرانيان باستان اين 5 روزو آتيش روشن مي کردن که روح نياکانشونو به خونه هاشون دعوت کنن."
ضمنن اعراب هم چهارشنبه رو روز نهسی ميدونن، به همين دليل زرتشتيا برای اينکه سنت آتش افروزی آخر سال از بين نره، نهسی چهارشنبه را بهانه کردن و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری

چند تا هم از آدابشو نوشته بود
1.بوته افروزي
اينو تقريبن همه بلديم، فقط قسمت آخرشو من نشنيده بودم
بعد که 7 تا بته رو آتيش زدين و پريدين ،خاکستر آتيشو خانوم خونه ورميداره ميببره سر کوچه ميبريزه تو جوی! که آب ببرتش، چون موقع پريدن از روی آتيش همه گفتيم زردي من از تو / سرخي تو از من، يعنی زردی و مريضيمونو داديم به آتيش، پس خاکستره زردی ملتو گرفته به خودش ديگه!پس بايد نيست و نابود شه، اونوقت خانوم خونه خاکسترو که سر به نيست کرد مياد در ميزنه که : من از عروسی اومدم!!! و شادی و تندرستی آوردم
اعضای خونه هم درو باز ميکنن ميگن بفرما تو!!
بدين صورت درد و بلا از خونه ميره

2.فال گوش وايسادن
يه نيت کنين برين سر کوچه، اولين مکالمه ای که بشنويد جواب نيتتونه:>

3.مراسم كوزه شكني
بعد از آتش افروزی، يه تيکه ذغال به نشانه تيره بختی، يه کم نمک به نشانه چشم شور و يه سکه (طلا نه ها!) بذارين تو يه کوزه، کوزه رو دور سر اعضای خانواده بچرخونين و بعد آخرين نفر کوزه رو بزنه بشکونه، قديميا معتقد بودن با اينکار تيره بختی و چشم شور و تنگدستی را از بين ميبرند
شنيدين ميگن سال نو کوزه نو؟ جريانش همينه، قديما گويا کوزه عضو مهم آشپزخونه بوده

4.آش چهارشنبه سوري
مثل آش نذری خودمون ولی يه حسن جالب داره اونم اينکه مثل نذرهای ماه قمری نيست هی بچرخه يه سال بيفته وسط تابستون، هميشه تو زمستونه و آش بيشتر ميچسبه.
ايندفه خواستيم نذر کنيم ميتونيم بگين اگه .....شد من هر سال چهارشنبه سوری آش ميدم:>

5.آجيل چهارشنبه سوري
معمولن بزرگ خونه موقع پاک کردن اين آجيل قصه ميگه (قصه خارکن(
بابام دقيقن اينو يادشه ميگه آقا شب چهارشنبه سوری آجيل پاک ميکرد و قصه ميگفت .(آقا بزرگ روحت شاد)

قضيه کوزرو عزيز تائيد کرد
شما هم از مامان بزرگ بابا بزرگاتون بپرسين

خوش باشين

اين Post را مریم در زمان ۲:۵۲ ب.ظ. ارسال كرده
2 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۴
برای خابالوا
خيلی اين ساعتها بامزن، من هميشه تو فکر اختراع يه همچين ساعتهايی بودم!!

اين Post را مریم در زمان ۱۲:۳۷ ب.ظ. ارسال كرده
3 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



وصيت نامه ماركز
اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من پير شده ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت، شايد تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم. چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم. كم مي خوابيدم. بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.
به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند. بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند. گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.
اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم، صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز عريان مي كردم.
خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم. با اشك هايم گل هاي رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه ي گلبرگهايشان را احساس كنم.
خداي من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم. هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگي مي كردم.
به كودكان بال مي دادم امَا به آنها اجازه مي دادم كه خودشان پرواز كنند. به سلخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.
آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، با تلخ كامي بايد بميرم.
گابريل گارسيا ماركز

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۵۲ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴
Correct way of embedding MS Media Player




امروزه استفاده از صوت/تصویر در اینترنت به یک امر عادی و بعضاً ضروری تبدیل شده، خصوصاً برای پرسرعت ها.

از اونجایی که خیلی از دوستان نحوه قرار دادن دستگاه در وبلاگ/وب سایت رو نمی دونن یا عدّه ای دیگه که به اشتباه فایل های صوتی شون رو روی وبلاگ/وب سایت شون گذاشتن
تصمیم گرفتم خیلی ساده نحوه ی صحیح قرار دادن یک MS Media Player
رو این جا توضیح بدم.

اگر می خواید همه ی مرورگر ها و اکثر سیستم های عامل بتونن فایل صوتی تون رو به
درستی به کاربر نشون بدن باید از هر دو اِلِمِنت object
و embed به صورت nested
استفاده کنید وگرنه فایل صوتی تون درست باز نمی شه، اگر هم باز بشه به همّت مرورگر
مربوطه و چشم پوشی از غیر استاندارد بودن کدهای شماست.

در این جا من یک تیکّه از صدای خودم رو ضبط کردم روی سایت آپلود کردم و امکان پخش
اون رو با یک MediaPlayer جم و جور به کاربر دادم:

standby="Loading Microsoft Windows Media Player..." type="application/x-oleobject">









 

کُد player بالا رو مشاهده می کنید:

<object id="mediaPlayer" width="70" height="26"
classid="CLSID:22d6f312-b0f6-11d0-94ab-0080c74c7e95"
codebase= "http://activex.microsoft.com/activex/controls/mplayer/en/nsmp2inf.cab#Version=5,1,52,701";

standby="Loading Microsoft Windows Media Player..."
type="application/x-oleobject">

<param name="fileName" value="http://music.tirip.ir/downloads/test.mp3">

<param name="autoStart" value="true">

<param name="showControls" value="true">

<param name="loop" value="false">

<param name="showstatusbar" value="false">



<embed type="application/x-mplayer2"
pluginspage="http://microsoft.com/windows/mediaplayer/en/download/"
id="mediaPlayer" name="mediaPlayer" showcontrols="true" showdisplay="0"
showstatusbar="0" width="70" height="26"
src="http://music.tirip.ir/downloads/test.mp3" autostart="true"
loop="false"></embed>

</object>
 

برای اون دسته از عزیزانی که کمترین آشنایی با HTML رو
داشته باشن نیاز به توضیح اضافی در مورد کُد بالا و چگونکی ویرایش کردنش نیست.

امّا اون دسته ی دیگر ااز عزیزان،

همونطور که مشاهده می کنید تو کُد همه چیز بین تگ های باز و بسته (> و <) قرار
دارند، اون نوشته هایی که قبل از مساوی قرار دارند Attribute یا همون مشخّصه هستند
(مثلاً width که پهنای اِلِمِنت رو به مرورگر می
فهمونه)، اون نوشته هایی که جلوی مساوی و داخل Double Quotation
یا همون نقل قول (") خودمون هستند نشون دهنده ی مقدار اون مشخّصهِ هستند، (مثلاً
70 در "width="70 که به
مرورگر می گه پهنای من 70 پیکسله).







در این بخش از برنامه براتون یه کاغذ دیواری در نظر گرفتم:




حجم تصویر به مقدار قابل توجّهی کاهش یافته است

اين Post را DELETE THIS PROFILE در زمان ۲:۳۲ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

کتک کاری ی بازیکنان خوش اخلاق داربی به چاقو و قمه کشی هم رسیده.
به قول صاحاب وبلاگ
اینجاس

اين Post را الف.میم در زمان ۱۰:۵۵ ب.ظ. ارسال كرده
2 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴
مراسم اسکار2

اين Post را مریم در زمان ۱:۱۶ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۴

داستان مربای شیرین هوشنگ مرادی کرمانی، یکی از شاهکارهای اون ئه که خیلی کم دیده شده و مورد توجه قرار گرفته.مربای شیرین یه داستان سیاسی نیست اما کارکردش از هزارتا داستان سیاسی هم بهترئه.داستان،
نقدی ئه از دیدگاه روان شناسی ی اجتماعی به بعضی از عادت ها و رفتارهای فرهنگی ی ما ایرانی ها.و نشون می ده که چه طور توی یه جامعه رفتارهای ما زنجیروار روی زندگی ی هم اثر می ذاره..حالا این همه واژه ی قلمبه سلمبه رو اگه با قلم ملایم و شیرین و تیز مرادی کرمانی جمع کنیم محصولش می شه داستان بی نظیر مربای شیرین.
پنج سال پیش مرضیه برومند براساس این داستان یه فیلم ساخت که فقط یه بار تو جشنواره ی فیلم کودک اصفهان اکران شد.و حالا ...این خبرو بخونین

اين Post را الف.میم در زمان ۸:۱۰ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۴
رفاقت
اگه دوستتون يه مدت بد اخلاق بشه و هی سر هر موضوعی بی خودی عصبانی بشه قيافه بگيره اخم کنه محل به شما نذاره و... اونوقت شما چی کار ميکنين؟
شما هم ميرين تو قيافه و از اون بدتر ميشين، جلو جمع ضايعش ميکنين، بهش تيکه ميندازين ؟پشت سرش ميگين اه اين چشه عين سگ ميمونه؟اين قاطيه بابا، آنرماله، مشکل داره و......

فکر نکنين اين کارو فقط يه هيولا ميتونه بکنه ها، من خودم شخصن اينکارو کردم!

اونوقت که ديگه اسم مارو نميشه گذاشت دوست که!
در مورد اعضای خانواده هم همينطور

اين Post را مریم در زمان ۹:۰۱ ق.ظ. ارسال كرده
3 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد

اين Post را الف.میم در زمان ۱۲:۵۰ ق.ظ. ارسال كرده
2 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۴
روشهای کوچک کردن شکم
سايت جالبيه
مرسی شهاب

اين Post را مریم در زمان ۸:۱۵ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



يه عکس ديگه


کسی Email برنامه 90 رو نداره؟

اين Post را مریم در زمان ۱۱:۰۳ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴
ghamari , khorshidi , milaadi


تقویم رو یه نگاه بندازید،
امروز برابر است با :
1384/12/12
2006/03/03
1427/02/02



میلادی و خورشیدی رو قبلاً هم یادمه اینجوری شده باشه، امّا میلادی و خورشیدی و قمری با هم رو نه
این نکته رو هم در نظر داشته باشید که امروز فقط تو ایران 2 صَفره، باقی جاهای دنیا 3 صَفره
این هم از برکات وجود مراجع عظام هست

اصلاحیه:
عنوان این پُست رو به دلیل شتابزدگی اشتباهاً نوشته بودم hijri, khorshidi, milaadi که با تذکّر دوستان اصلاح شد.


اين Post را DELETE THIS PROFILE در زمان ۳:۴۱ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴
Katherine Sarafian - کاترین صرّافیان





ایشون خانم کاترین صرافیان هستن
حالا اگه بگم این خانم ایرانی-آمریکایی کی هست و چی کاره س فکّتون می چسبه به زِمین
ایشون کارمند شرکت دیزنی و مدیر تولید کارتون هایی مثل Toy Story (داستان اسباب بازی ها) ، The Incredibles (شگفت انگیزها)، Monsters Inc (کارخانه هیولاها) هست
ایوالله بابا ایوالله، چقدر از دیدن این کارتون ها لذّت بردم بی خبر از اینکه مدیر تولیدشون کیه
خوبه که آدم به casting یا همون عوامل تولید یک محصول (حالا چه فیلم و کارتون چه هر چیز دیگه) توجّه کنه، چون به هر حال اون ها هم زحمت کشیدن دیگه
امّا من خودم با این ایدئولوژی هم تا همین امروز که اتّفاقی profile ایشون رو دیدم در مورد نقش شون تو ساخت این کارتون ها چیزی نمی دونستم چه برسه به شما .

عجیب غریب ها کارخونه هیولاها قصّه ی اسباب بازی ها

متاسّفانه نتونستم اطّلاعاتی از بیوگرافی ایشون پیدا کنم.
اگر بازخورد این پُست خوب باشه باز هم در مورد ایرانی-آمریکایی های موفّق می نویسم.
جا داره از دوبلر های خوش ذوق ایرانی هم تشکّر کنم که بعضی کارتونها/فیلمها رو حتّی از نسخه ی اصلیش هم جذّابتر می کنن.


اين Post را DELETE THIS PROFILE در زمان ۱۲:۱۱ ق.ظ. ارسال كرده
3 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟


چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۴
گزارش فوتبال ايران- کاستاريکا!

سلام
يادتون مياد چند تا post قبل راجع به اينکه ميتونيم بريم بازيو تو خود استاديوم ببينيم نوشتم؟اونموقع من خودم خبرشو از سايت اوهام روزانه خوندم.برا هممون جالب بود با بچه ها گفتيم ما هم بريم. اتفاقن يکي از بچه ها کلاس IELTS داشت که قرار شد کلاسشو نره .بعد از هفت هشت ده بار تماس با آژانسهايی که معرفی شده بودن بلخره تونستيم بليط بگيريم.داييم و پسر خاله هامم قرار شد با ما بيان که هم خيال خانواده هامون راحت باشه هم تماشاگرنماها بهمون حمله نکنن هم اينکه اگه کسی فحش خوا... داد گوشای مارو بگيرن که نشنويم!
خلاصه خوشحال و خندون شال سفيد به سر راهی ورزشگاه شديم،
اول خروجی در غربی يه عده دلال وايساده بودن بليطای بازار سياه ميفروختن، يه ذره جلو ترم پليسا وايساده بودن.دم پارگينگ اول يکي از پليسا پرسيد اومدين بازيو ببينين گفتيم بله، گفت بفرماييد از در اصلی! نرسيده به در اصلی يه پليس ديگه جلومونو گرفت، ايندفه خشن تر بود، گفت کجا؟گفتيم ميخوايم بريم بازيو ببينيم.گفت فعلن نميشه، هنوز همامنگيای لازم نشده، برين پارکينگ پارک کنين بياين اينجا پيش بقيه خانوما تو چمنای! جلوی ورزشگاه وايسين.
ما يه 5 دقيقه ای گيج و ويج همونجا وايساده بوديم که چيکار کنيم، کجا بريم که يهو يکی از اين آقا
بيسيمی هااومد گفت اگه ميخواين برين تو، سريع برين سوار اون اتوبوسه شين که الان حرکت ميکنه.ما هم از ترس اينکه مبادا جا بمونيم بدو بدو خودمونو رسونديم به اتوبوس و سوار شديم، اتوبوس کامل پر بود.ما تقريبن آخرين سری بوديم که سوار شديم پشت ما هم 2 تا لباس شخصی با 2 تا سرباز لباس نارنجی سوار شدن



اتوبوس حرکت کرد ولی نرفت تو ورزشگاه!پيچيد به سمت شمال، همه فکر کرديم لابد ميخواد از در شرقی ببرتمون تو، ولی در شرقيم رد کرد، دوباره اومد سمت در غربی ولی بازم نرفت تو!کم کم صدای بچه ها درومد، يکی ميگفت شوهرم پايينه کجا ميرين؟يکی داد ميزد نگهدااار پياده ميشم!، يکی سرشو از پنجره کرده بود بيرون داد ميزد کممممک!يکی ميگفت نميخوايم اصلا فوتبال ببينيم پيادمون کنين، يکی ميگفت زنگ بزنيم 110!! ولی اتوبوس همچنان تو مسير در غربی -در شرقی- تهران- کرج- جاده مخصوص - اتوبان-چيتگر برا خودش ميچرخيد ( ما اول نميدونستيم که داره مارو ميچرخونه همش بايد حدس ميزديم کجا داره مارو ميبره!فقط مطمئن بوديم ورزشگاه نميره! يه دفه که داشت ميرفت سمت کرج من ديگه واقعن نگران شدم آخه داييمم هی زنگ ميزد که شما کجايين؟چی شدين چرا نمياين؟اونوقت من اگه ميگفتم ما تو راه کرجيم همونجا سکته ميکرد!!بايد سعی ميکردم داييمم آروم کنم )خلاصه وضعيت بدی بود .جالب اينجا بود که در تمام اين مدت هم اون لباس شخصيا يه کلمه حرف نميزدن!آخرسر ديگه کلافه شدم، گفتم برم هر جوری شده ازاينا بپرسم جريان چيه؟مارو کجا دارين ميبرين؟مقصد اين اتوبوس کجاس؟
اولن سربازه اصلن نذاشت من به آقای لباس شخصی نزديک شم، بعدم هر چی من خودمو کشتم که آقاا ببخشيد، آقاای محترم، حتا روشو برنگردوند منو نگاه کنه، بگه تو چی ميگی؟تازه فهميدم همه راست ميگفتن، من زيادی خوشبين بودم، ديگه داشتيم ميرفتيم سمت تهران، حدودای ميدام آزادی بوديم، به ميدون که که رسيديم وسط ميدون ضلع جنوبيش نگهداشتن که پياده شين!!


ديگه هيچکس براش مهم نبود اونجا کجاس ، فقط ميخواستيم از اون ماشين پياده شيم.ديگه کسی به حرفای اينا اعتماد نداشت .برا من که واقعن تجربه شد ديگه به پليس جماعت اعتماد نکنم!
خلاصه وسط ميدون آزادی سرگردون شديم، يه دربست گرفتيم و برگشتيم استاديوم.همين که جلو در پياده شديم ديديم چندتا پليس دارن دنبالمون ميدوئن.ديگه حوصله ديدن قيافه های آماده حملشونو نداشتيم آويزون و شکست خورده برگشتيم خونه!

اين لينک همشهريو ببينين
قابل توجه اونايی که فکر ميکردن ما بی دعوت رفتيم

اين Post را مریم در زمان ۹:۲۰ ب.ظ. ارسال كرده
6 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



به راستی چه بر سر مجموعه ورزشی یادگار آمده است!؟




تقریباً یک سال پیش بود ، یک مجموعه ی ورزشی به نام یادگار تو پاساژی به همون اسم تو محلّه ی سپهر، کنار بزرگراه یادگار افتتاح شد.
با یکی از دوستان/همکاران خوبم یک ماه رفتم این ورزشگاه ، واقعاً جای تر تمیز و درست حسابی ای بود، گردانندگانش هم آدمای باحال و خوش مشربی بودن.
یاد این دوستمون افتادم، خیلی وقته ازش خبر ندارم، آخ که چه روزایی داشتیم با هم، چه شبایی

خلاصه کنم ، بعد از یک ماه دیگه نشد که برم تا امروز که به قصد شروع یک دوره ی جدید ورزشی رفتم اون پاساژه.

پاساژ رو که نگو، مثل باقی پاساژ های نوساز که تو فروش واحد ها موفّق نبودند، هیئت مدیره ی این پاساژ هم تن به ‏برگزاری ‏xشنبه بازار داده بودند.
از طبقه اوّل که محل بساط دستفروش ها بود گذشتم و رفتم طبقه ی دوّم همونجا که استخر یادگار بود، امّا خبری از ‏مجموعه ورزشی نبود!
آیفون تصویری که قلوه کن شده بود و در آهنیش رو هم جوش داده بودن:‏O‏
حالا اون گردانندگان خوش مشرب چی کار کرده بودن که درِ ورزشگاه رو با این وضع تخته کرده بودن من نمی دونم! ‏



کسی می دونه چی ممکنه به سر این مجموعه اومده باشه؟اصلاً کسی تا حالا اونجا رفته بوده؟


اين Post را DELETE THIS PROFILE در زمان ۱۰:۲۴ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟



وقتی دایی جان ناپلئون کم می آورد.(اجتماعی/فرهنگی)
توهم توطئه چیز بدی نیست و خنده دارئه.ولی بعضی وقتا بعضیا گندشو دیگه در می آرن.این لینک ادعا می کنه که لوگوی کوکاکولا ضد اسلامی ئه
در مورد لوگوی کوکاکولا می تونین این جا چیزای زیادتری بخونین(انگلیسی)

اين Post را الف.میم در زمان ۱۲:۰۶ ق.ظ. ارسال كرده
6 نظر در مورد اين موضوع
شما نظري ندارين؟