
دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸
...
گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شود، نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت بشه
اين Post را مریم در زمان
۹:۲۹ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
وا؟
اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فروبسته خود جستجو کن
بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسي
اين Post را مریم در زمان
۹:۲۸ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۸
دکتر شریعتی
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....
اين Post را مریم در زمان
۴:۳۴ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۸
شرط اول قدم آن است که بسیجی باشی!!
آدرس سایت
اين Post را مریم در زمان
۱۱:۵۸ ق.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸
از شانسي که در زندگيت يک بار بهت رو ميده مواظبت کن
يک خانم 45 ساله يک حمله قلبي داشت و دريک بيمارستان بستري بود. در اتاق جراحي که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو ديد و پرسيد آيا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز ديگه عمر مي کنيد
در وقت مرخصي خانم تصميم گرفت در بيمارستان بماند و عملهاي زير را انجام دهد: کشيدن پوست صورت، تخليه چربيها (ليپو ساکشن)، ... و جمع و جور کردن شکم . همچنين به فکر رنگ کردن موهاش و سفيد کردن دندوناش بعد از بيمارستان بود. از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد. بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خيابان در راه منزل بوسيله يک آمبولانس کشته شد .
وقتي با خدا روبرو شد از او پرسيد: من فکر کردم شما فرموديد من 43 سال ديگه فرصت دارم چرا شما مرا از زير آمبولانس بيرون نکشيديد؟
خدا جواب داد :من شما رو نشناختم
اين Post را مریم در زمان
۴:۱۹ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
دگردیسی
اين Post را مریم در زمان
۴:۰۴ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
خانه سگ پاریس هیلتون



گویا سگ دوست داره

برچسبها: Paris Hilton
اين Post را مریم در زمان
۳:۵۳ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸
زبل خان

اين Post را مریم در زمان
۱:۳۲ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع
پلیس اینترنت

اين Post را مریم در زمان
۱۲:۲۹ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

سهشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸
بیوگرافی عادل فردوسی پور
اين پسر عاشق فوتبال در سال 1353 درغرب تهران، خيابان گيشا به دنيا آمد. پدرش مهندس برق و يك خواهر و يك برادر فرزندان پس از عادل هستند. آنها اصليتي كرماني دارند.
دوران دبستانش را در مدرسه ذوقي، راهنمايي را در مدرسه طالقاني و در نهايت دبيرستان را در دبيرستان معروف تهران، يعني البرز گذراند...
بچه بسيار درسخواني بود، تا جايي كه ديپلم خود را با معدل بالاي 18 گرفت... از همان زمان كودكي علاقهاي وافر به فوتبال داشت. ابتدا والدينش فكر ميكردند كه او ميرود در كوچه و خيابان فوتبال بازي ميكند و از درس غافل ميماند، اما زمانه طوري ديگري شد. او با يك رتبه خوب در دانشگاه صنعتي شريف دررشته مهندسي صنايع قبول شد و تحصيلاتش را تا پايان دوره فوق ليسانس ادامه داد... از طرفي او عاشق زبان انگليسي بود، بهطور حتم ميپرسيد، چهطور؟ برايتان خواهم گفت.
همانطور كه از دوران كودكي علاقه عجيبي به فوتبال داشت به زبان انگليسي هم عشق ميورزيد. شايد فكر نميكرد روزي همين زبان، باعث ميشود كه پلههاي ترقي را طي كند. از كلاس اول دبيرستان در كلاسهاي زبان نامنويسي كرد،
سال سوم دانشگاه بود كه تمامي كلاسهايش به پايان رسيد. او كلاسهاي استادياش را هم قبول شد... از همان دوران نوجواني، مجلات شوت و مچ انگليس را هر هفته از ميدان انقلاب تهيه ميكرد و ميخواند؛ مطالبي كه در رابطه با ليگ فوتبال انگليس بود. شايد دلايل علاقهمندياش به فوتبال انگليس، همان مجلاتي باشد كه شب و روزش را گرفته بود. از هر جا كه ميتوانست اطلاعات كسب ميكرد، ليورپول را خيلي دوست داشت، اين را همكارانش در ابرار ورزشي كه اولين روزنامه ورزشي كشور بود ميگويند.
ميگويد: از آنجا كه به زبانم اطمينان داشتم يك روز به سردبير وقت ابرار ورزشي كه «اردشير لارودي» بود، گفتم: به فوتبال علاقه دارم، ميخواهم همكاري كنم. گفت: در چه زمينهاي، گفتم: ترجمه... يك متني به من داد و خداحافظي كرد، فردا رفتم دفتر روزنامه، كارم را تحويل دادم و همين شد كه همكاريام با ابرار آغاز شد. آن زمان سال سوم دانشگاه بودم...
او دوست داشت هر چه زودتر استعدادهايش را در تلويزيون به نمايش بگذارد، مردي كه زياد از فوتبال جهان ميدانست چند دفعه تست داد، اما گفتند «صدایت هنوز پخته نيست» و سرانجام قبول شد. مدتي فقط صدايش روي تصاوير فوتبال بود، آن هم برنامههاي منتخب ورزشي كه فوتبال آرشيوي از شبكه سوم پخش ميكرد، فوتبالهاي اروپايي...
اما او كمكم استعدادهايش را نمايان كرد تا سرانجام تصوير او هم ديده شد و براي پخش مستقيم فوتبالهاي باشگاهي، سر از ورزشگاهها درآورد... و ديگر كار در دنياي مطبوعات را رها كرد.
دوستان سابقش ميدانند كه او در نوجواني و كودكي طرفدار چه تيمي بود... تیمی که در فصل گذشته با حضور یک مربی دو ملیتی ایرانی - امریکایی قهرمان لیگ هفتم شد!... اما حالا او به واقع بيطرف است، ميگويد: «شايد باورش براي خيليها مشكل باشد، اما من در حال حاضر... نه پرسپوليسيام و نه استقلالي... من بيطرفم، چرا كه شغلم ايجاب ميكند
بيطرف باشم» اگر چه خيليها او را متهم به طرفداري از تيم خاصي ميكنند، اما به واقع اين گونه نيست...
... داشتيم از زبان انگليسي او ميگفتيم. او درست مانند گزارشگرياش آنقدر پشتكار از خود نشان داد كه توانست به درجه استادي در دانشگاه برسد، حال تصور كنيد كه در ابتداي كلاس، شاگردانش او را چهطور در رابطه با فوتبال سوالپيچ ميكنند...
شاگردانش ميگويند، عادل استاد مهرباني است، پس از پايان هر كلاس با حوصله و دقت پاسخگوي پرسشهاي شاگردانش ميشود...
فوتبال تمام زندگياش است، اما براي خانواده هم اهميت بسياري قائل ميشود. با همسرش در دانشگاه آشنا ميشود و همسرش هم پذيرفته كه عشق به فوتبال را از عادل نميتواند دور كند، او هم بهخاطر چند سال زندگي كردن با عادل، حال براي خودش يك مفسر كامل است، چرا كه در خانه آنها، هر روز حرف فوتبال است...
...و اما برنامه نود! عادل، نود را خيلي دوست دارد، چرا كه اين برنامه زاييده فكر اوست؛ برنامهاي چالشي كه توانست به خوبي در دل علاقهمندان به فوتبال جا خوش كند. كمتر علاقهمند به فوتبالي پيدا ميكنيد كه دوشنبه شبها، خواب را به برنامه او ترجيح دهد...
اين Post را مریم در زمان
۲:۴۴ ب.ظ. ارسال كرده
1 نظر در مورد اين موضوع

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸
راهنما
راهنما حق تقدم نیست، اجازه خواستن است
اين Post را مریم در زمان
۲:۲۴ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸
نام قدیم محله های تهران
بزرگراه آلاحمد = بزرگراه فرحزاد
بزرگراه آيتالله سعيدي = بزرگراه شهياد
بزرگراه چمران = پارک وي
بزرگراه حقاني = جهان کودک
بزرگراه مدرس = بزرگراه شاهنشاهي
بلوار کشاورز = آب کرج = بلوار اليزابت
خيابان وحيد دستجردي = ظفر
خيابان 15 خرداد = خ بوذرجمهري
خيابان 16 آذر = 21 آذر
خيابان 17 شهريور = خيابان شهناز و شهباز
خيابان آزادي = خيابان آيزونهاور
خيابان استاد حسن بنا = مجيديه
خيابان اسکندري شمالي = اردشير بابکان
خيابان اقبال لاهوري = دکتر اقبال
خيابان امام خميني = خيابان سپه
خيابان اميرکبير = چراغ برق
خيابان انقلاب = شاهرضا
خيابان آيت الله مدني = نظام آباد
خيابان باهنر = نياوران
خيابان برادران سليماني = حکمت
خيابان برادران مظفر = صبا
خيابان بشيري = اميربهادر
خيابان بهشتي = عباس آباد
خيابان پاتريس لومومبا = خيابان وليعهد
خيابان پاسداران = خيابان سلطنتآباد
خيابان پيروزي = خيابان فرحآباد
خيابان پيروزي = نيروي هوايي
خيابان توحيد = خيابان کندي
خيابان جانبازان = گلبرگ
خيابان جمهوري = خيابان شاه
خيابان جمهوري از تقاطع مخبرالدوله تا بهارستان = شاه آباد
خيابان چراغ برق = چراغ گاز
خيابان حجر بن عدي = تيرانداز= تهرانپارس
خيابان خالد اسلامبولي = خ وزرا
خيابان خدامي = بيژن
خيابان خرمشهر = آپادانا
خيابان رجايي = جاده آرامگاه
خيابان زمرد(پاسداران) = ناطق نوري
خيابان سپهبد قرني = فيشرآباد
خيابان ستارخان = خيابان تاج
خيابان سعدي = لختيها (قبل انقلاب تغيير کرد)
خيابان سميه = خيابان ثريا
خيابان سهروردي = فرح
خيابان سيد جمال اسدآبادي = يوسف آباد
خيابان شريعتي = خيابان کوروش کبير
خيابان شهيد باهنر = نياوران
خيابان شهيد بهشتي = عباسآباد
خيابان شهيد ديباجي = خ اختياريه
خيابان شهيد فلاحي = زعفرانيه
خيابان شهيد فياضي = فرشته
خيابان شهيد لواساني = خ فرمانيه
خيابان شهيد وحيد دستجردي = ظفر
خيابان شهيد کلاهدوز = خ دولت
خيابان شيرازي = شيراز
خيابان صابونچي = مهناز
خيابان طالقاني = خيابان تخت جمشيد
خيابان عباسپور = توانير
خيابان فاطمي = خيابان آريامهر
خيابان فدائيان اسلام = خيابان سپهبد رزمآرا
خيابان فلسطين = کاخ
خيابان قائم مقام فراهاني = شاه عباس
خيابان قرني = خيابان زاهدي
خيابان لواساني = فرمانيه
خيابان مجاهدين اسلام = خ ژاله
خيابان مدني = نظام آباد
خيابان مصدق = خيابان پهلوي
خيابان مصطفي خميني = سرچشمه
خيابان مطهري = خيابان تختطاووس
خيابان مفتح = روزولت
خيابان مقدس اردبيلي = خ پسيان
خيابان ميرداماد = بلوار پهلوي
خيابان ميرزاي شيرازي = نادرشاه
خيابان نامجو = گرگان
خيابان نجات الهي = ويلا
خيابان نوفل لوشاتو = خيابان چرچيل
خيابان وحدت اسلامي = شاهپور
خيابان کارگر جنوبي = سي متري
خيابان کارگر شمالي = امير آباد( فرح)
خيابان کلاهدوز = دولت
خيابان30 تير = قوام السلطنه
سعادت آباد = کوي مکانير
شهرک قدس = شهرک غرب
فلکه(ميدان) صادقيه = آرياشهر
ميدان 15خرداد = ارک
ميدان 7 تير = ميدان بيست و پنج شهريور
ميدان آزادي = ميدان شهياد
ميدان استقلال = چهار راه مخبرالدوله (ميدان بود)
ميدان امام حسين = ميدان فوزيه و بعدا ميدان شهناز
ميدان امامخميني = توپخانه
ميدان انقلاب = ميدان 24 اسفند
ميدان بهمن = کشتارگاه
ميدان توحيد = ميدان کندي
ميدان جمهوري = ميدان محمدرضا شاه
ميدان حر = ميدان باغشاه
ميدان حر = ميدان سپه
ميدان رازي = گمرک
ميدان شمشيري = ميدان فرحناز
ميدان شهدا = ميدان ژاله
ميدان فلسطين = ميدان کاخ
ميدان قدس = دربند
ميدان قيام = اعدام
ميدان نامجو = ميدان ثريا
ميدان وليعصر = ميدان وليعهد
کوي نصر = گيشا
اين Post را مریم در زمان
۱:۵۸ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

سهشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸
بهمن و خسرو
همن و خسرو دو پيرمرد ٩٠ ساله، دوستان بسيار قديمى همديگر بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او میرفت...
يک روز خسرو گفت : بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال
بازى میکرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بده که آیا در آن جا هم میشود
فوتبال بازى کرد يا نه ؟!
بهمن گفت : خسروجان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً
بهت خبر میدهم !
چند روز بعد بهمن از دنيا رفت...
يک شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد و يک شیء نورانى چشمکزن را ديد
که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ...
خسرو با ترس گفت : تو کی هستی ؟!
شیء نورانى گفت : منم، بهمن!
- تو بهمن نيستى، بهمن مرده !
- باور کن من خود بهمنم ...!
- تو الان کجايی؟
بهمن گفت : تو بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم!
خسرو با خوشحالی گفت : اول خبرهاى خوب را بگو .
بهمن گفت: اول اين که تو بهشت هم فوتبال برقرار است و از آن بهتر اين که تمام دوستان و هم
تيمیهايمان که مرده اند هم اينجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اينجاست و باز هم از آن بهتر اين
که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست و از
همه بهتر اين که میتوانيم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنيم و هرگز خسته نمیشويم.
در حين بازى هم هيچکس آسيب نمیبيند!
خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمیديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟!
بهمن گفت: مربیمون براى مسابقه روز جمعه اسم تو را هم توى ترکیب گذاشته!!!
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۵۹ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸
درد
تا حالا شده دستتون بسوزه یا یه میخ فرو بره تو پاتون؟ دیدین چه دردی داره؟
فکر می کنی اونایی که تیر میخورن چقدر دردشون میاد؟
اين Post را مریم در زمان
۲:۰۷ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع