شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸
از شانسي که در زندگيت يک بار بهت رو ميده مواظبت کن
يک خانم 45 ساله يک حمله قلبي داشت و دريک بيمارستان بستري بود. در اتاق جراحي که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو ديد و پرسيد آيا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز ديگه عمر مي کنيد

در وقت مرخصي خانم تصميم گرفت در بيمارستان بماند و عملهاي زير را انجام دهد: کشيدن پوست صورت، تخليه چربيها (ليپو ساکشن)، ... و جمع و جور کردن شکم . همچنين به فکر رنگ کردن موهاش و سفيد کردن دندوناش بعد از بيمارستان بود. از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد. بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خيابان در راه منزل بوسيله يک آمبولانس کشته شد .

وقتي با خدا روبرو شد از او پرسيد: من فکر کردم شما فرموديد من 43 سال ديگه فرصت دارم چرا شما مرا از زير آمبولانس بيرون نکشيديد؟

خدا جواب داد :من شما رو نشناختم

اين Post را مریم در زمان ۴:۱۹ ب.ظ. ارسال كرده

نظرات ديگران

نظر دهيد وب سايت گوارا