
یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۷
خاطره جوونیام!!!
امروز داشتم خاطرات گذشته رو مرور میکردم...
یادم اومد چه روزائی داشتم وقتی مدرسه میرفتم... آبجی کوچیکم رو یادم اومد اون موقع ها یه فسقلی بود... از اون قبل ترش رو هرچی زور زدم یادم نیومد! فکر کنم آلزایمر شدم!!!

بعد یهو نفهمیدیم چی شد که افتادیم توی کار درس و دانشگاه!!! واسه خودمو مهندس شدیم و زدیم بیرون که آخرش بریم بشیم جوون جویای کار! یه کیف مهندسی دست گرفتیمو از این دکون به اون مغازه.. اکثر مواقع هم این کیف مزاحم خرید خونه میشد و باری بود اضافه!

عشق و عاشقی هم که دیگه واسه ما حروم شده بود، تا به خودمو جمبیدیم دیدیم پیر شدیمو هنوز این کیف کذائی زیر بغلمونه و میریم دنبال کسب مال و منال و ثروت و مکنت!!!

فقط 2 تا شانس آوردم... اول اینکه زود مردم! دوم اینکه قبل مردن عاشق شدم! الان که اون پایین رو نیگا میکنم هنوزم میبینمش... فکر کنم اسکلتش مونده! شایدم فکر میکنه من از اون تو بلاخری بیرون میام!!!

ولی یه یه چیزیو فهمیدم! این که میگن "خدا یک در دنیا صد در آخرت بهت بده" اصلاً درست نیست!!! آخه من از دار دنیا فقط این کیف مهندسی رو با خودم آوردم!!! فکر کنم اینجا هم باید دنبال کار بگردم!!!
اين Post را Elvis Moris در زمان
۶:۵۳ ب.ظ. ارسال كرده
نظرات ديگران
-
وب سايت گوارا