
چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶
رسوندن شب به صبح... لب دریا... چقدر قشنگه....
اولش اینجوری بود... یه چائی داغ... یه صدای ملایم، صدای آب... یه نسیم مرطوب و خنک، یه ژاکت مشکی اسپورت که روش بزرگ نوشته شده بود Liberty

دمدمای صبح.... تازه داشت خورشید بیرون میومد... آدم حس میکرد داره زنده میشه.... زندگی داره جریان پیدا میکنه...

بعد که خورشید از وسط آب سر در آورد... مرغهای دریائی تند و تند مشغول شکار ماهی و شوخی با هم و سر و صدای فراوان...

شعاعهای خورشید حس سرما رو از بدنم بیرون میاورد...
تازه یادم اومد که امروز چهارشنبه است و باید برم سر کار!!!
و همیشه چقدر زود دیر میشود....
اين Post را Elvis Moris در زمان
۹:۰۱ ب.ظ. ارسال كرده
نظرات ديگران
-
وب سايت گوارا