
جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۸۶
غروب آفتاب...
از بچهگیم نمیدونم چه حسی باعث میشد که من وقتی غروب میشه بدوم لب دریا و غروب رو تماشا کنم... ازهمه مهمتر عکس بگیرم و وقتی که غروب تموم شد زیبائی لحظه غروب خورشید رو مرتب توی ذهنم مرور کنم تا دفعه بعد که میتونم خورشید رو ببینم، چون فکر میکردم که همه غروبها با هم فرق دارن! اینقدر که عکس از غروب گرفته بودم نمیدونستم چجوری دسته بندیشون کنم....
یه روز عموم با خنده بهم گفت "پسر اینهمه عکس غروب گرفتی چیکار؟! همه غروبها شبیه هم هستن بیا آرشیو عکسهای منو ببین یه عالمه عکس غروب دارم!!! منم مثه تو هروقت غروب میشد عکس میگرفتم اما بعد از یه مدت دیدم همشون شبیه هم هستن و دست از این کار برداشتم..."
منم که خیلی جوون بودم با دیدن همه عکسهائی که از غروب و طلوع گرفته بودم به خودم گفتم... "عمو راست میگه ها!!!" تا یه مدت اصلاً سراغ غروب نرفتم... این باعث شد منظره های دیگه ای رو هم بتونم ببینم و عکس بگیرم.. یعنی، خیلی صحنه های مهم تر و زیبا تر که تا اون موقع از کنارشون رد میشدم... اما وقتی به همه عکسام نگاه میکنم، فقط عکسهائی منو بیشتر به خودشون مشغول میکنن که موقع غروب یا طلوع خورشید گرفتم...
به خودم گفتم این چه جادوئیه که باعث میشه من جذب غروب یا طلوع خورشید بشم... وقتی خوب فکر کردم دیدم باید همینطور باشه!!! اگه نباشه غلطه!!! فکرشو که کردم دیدم عکسهای غروبی که گرفتم همشونو یادمه!!! یعنی میدونم کدوم غروبها رو عکس گرفتم!!! در حالیکه هر عکس دیگه ای ممکنه چند لحظه منو به فکر وادار کنه تا خاطره و روز مرتبط به اون رو یادم بیاد.... خیلی جالبه امروز که به این موضوع فکر میکردم یکدفه یادم افتاد که این چند سال من بهترین غروبها رو از پنجره های خونمون دیدم!!! یعنی روزگار هم میدونسته که غروب واسه من خیلی دوست داشتنیه، یه کاری کرده که تا کیلومترها اونورتر رو بشه از پنچره خونهء ما دید و تا آخرین لحظهء غروب با خورشید خانوم مغازله کرد...
حالا که میدونم غروب و طلوع واسه من یه کلید داره همیشه همین که یه غروب قشنگ میبینم تامل نمیکنم! درست مثل امروز... نفهمیدم چجوری از خونه پریدم بیرون که خودمو به یه جای خوب واسه عکس گرفتن برسونم... گرچه جای خیلی خوبی پیدا نکردم اما بلاخره خوشید خانوم رو گرفتم.... وقتی که برگشتم... خواستم این متن رو بنویسم یادم اومد عکسهای غروب و طلوع دیگه ای دارم که دلم میخواد به شما هم نشون بدم...


میبینین چقدر خورشید حرف داره واسه گفتن؟ من که همیشه به حرفهاش گوش میدم! آخه اون تنها کسیه که تموم خوشیها و نا خوشیها رو از اون بالا میبینه و حرفهای زیادی واسه گفتن داره... دم غروب حرفهای خورشید خانوم شنیدن داره...
فکر میکنین این عکس چی باشه؟ غروب یا طلوع؟

یه طلوع قشنگ، یه روز صبح از طبقه هفتم یه هتل توی مشهد... بعد از صبحانه.... رفتم پروما... پیاده... بعدشم با ماشین رفتیم طرقبه، روز قشنگی بود واسه من ... هیچوقت اون روز یادم نمیره...
میگن غروب غمگینه اما نه! اینطور نیست ... این عکس رو که از بالای کوهسنگی مشهد گرفتم ببینید

اون تیکه ابر رو میبینین... اولش خیلی کوچیک بود همین که خورشید رفت پایین ابر شروع کرد به بزرگ شدن و اومدن به سمت ما، اون روز اولین باری بود که به این موضوع توجه میکردم! آره، همیشه این اتفاق میافته، فکر کنم ابر جلوی خورشید رو میگیره و تا لحظه آخر بدرقه اش میکنه... بعدشم میاد به سمت ما که بگه.... شب داره میاد! سردتون نشه!
چند هفته بعد... توی هواپیما از تهران بر میگشتم... این غروب قشنگ... یه کلید دیگه داد به دستم... که او روز رو با تموم غم و غصه هاش یادم بمونه.... آره ... عزیز دیگه نبود!!!

اینهم از غروب خورشید و من ...
اين Post را Elvis Moris در زمان
۹:۰۴ ب.ظ. ارسال كرده
نظرات ديگران
-
وب سايت گوارا