دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۵
قصه 1
درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

اين Post را مریم در زمان ۹:۵۱ ق.ظ. ارسال كرده

نظرات ديگران

Blogger Elvis Moris نوشته

اگه یه رئیس بو گندو مثل ماله من داشته باشی حتی اگه بذاری اول اون حرف بزنه هم به ضررته چون اولین آرزوش اینه که ... کارمنداش نتونن آرزو کنن !!!
۱۳۸۵ خرداد ۱, دوشنبه ساعت ۱۶:۲۹:۰۰ (‎+۳:۳۰ گرینویچ)  

نظر دهيد وب سايت گوارا