یکشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۴
قدرت انديشه
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

اين Post را مریم در زمان ۱۰:۵۴ ق.ظ. ارسال كرده

نظرات ديگران

Blogger الف.میم نوشته

Che pesre IQ shbala bode va.
۱۳۸۴ اسفند ۷, یکشنبه ساعت ۲۳:۱۹:۰۰ (‎+۳:۳۰ گرینویچ)  

Anonymous ناشناس نوشته

salam khanome maryam saiteton kheili bahale faghat ie soal va enteghad dashtam az saiteton
ieki inke mage in saite shakhsie shoma nist ?pas chera har roz ie shakhse jadid be in sait mipeivande?dovomi ham inke pas axo music ..chi shod chera az eshgh to saiteton khabari nist?
۱۳۸۴ اسفند ۸, دوشنبه ساعت ۸:۳۴:۰۰ (‎+۳:۳۰ گرینویچ)  

نظر دهيد وب سايت گوارا