دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴
آيا شما خدا هستيد؟
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»
دان كلارك

اين Post را مریم در زمان ۱:۱۸ ب.ظ. ارسال كرده

نظرات ديگران

Anonymous ناشناس نوشته

بي نظير بود.
كاش ما هم طوري زندگي مي كرديم كه با همه مطمئن بودند كه با خدا نسبتي داريم
۱۳۸۴ بهمن ۱۷, دوشنبه ساعت ۱۵:۵۹:۰۰ (‎+۳:۳۰ گرینویچ)  

Anonymous ناشناس نوشته

نهايت انسان كاش من هم از بنده هاي خدا بودم
۱۳۸۴ بهمن ۱۷, دوشنبه ساعت ۲۲:۱۶:۰۰ (‎+۳:۳۰ گرینویچ)  

نظر دهيد وب سايت گوارا