
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴
قصه 28
پدری موقع مرگ دو تا پسرشو صدا ميکنه و ميگه: من دلم ميخواد شما 2 تا انقد با ايمان باشيد که هيچ عاملی نتونه ايمانتونو سست کنه.
اينو ميگه و ميميره.
بعد از مدتی يکی از 2 برادر تصميم ميگيره بره شهر و تو بازار حجره طلا فروشی باز کنه.
برادری که تو ده مونده بود به خيال اينکه زرق و برق شهر ايمان برادرشو از بين برده، مدام سعی ميکرد مومن تر بودن خودشو به رخ برادر شهريش بکشه به همين دليل يه زنبيلو پر آب کرد و فرستاد شهر تا نشون بده چقد ايمانش محکمه.
چند سال گذشت تا اينکه برادری که تو ده زندگی ميکرد، تصميم گرفت بره شهر و سری به برادرش بزنه.
وارد شهر که شد، سراغ حجره برادرشو گرفت، خيلی زود حجررو پيدا کرد. همه تو بازار برادرشو ميشناختن.
بعد از سلام و احوال پرسی چشمش افتاد به زنبيلی که برای برادرش فرستاده بود.تو حجره آويزون بود و آبش نريخته بود.
بعد از يکی دو ساعت، کاری برای طلا فروش پيش اومد که مجبور شد يه سر بره مسجد و حجررو بسپره دست برادرش.همين که 2 3 تا مشتری وارد حجره شدن آب زنبيل هورری ريخت پايين.
--------------------------------------------
اگه شرايط گناه برات فراهم بود و گناه نکردی مردی آقا بهزاد
اين قصه رو آقا بزرگ خدا بيامرزم واسه بابام گفته بوده
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۲۱ ق.ظ. ارسال كرده
نظرات ديگران
-
وب سايت گوارا
خدا بیامرزتش...