
سهشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۴
...
" دعا كرد براي آنها كه دوستش ندارند! "
دو روزمانده به پايان جهان،
تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز،
تنها دوروز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني
.نزد خدارفت تاروزهاي بيشتري از خدابگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت.
خدا سكوت كرد
.جيغ كشيدو جار و جنجال راه انداخت
.خدا سكوت كرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت
خدا سكوت كرد.
به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد.
خداسكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت ،
خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.
خدا سكوتش را شكست و گفت:عزيزم
اما يك روز ديگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بيراه و
جار و جنجال ازدست دادي.
تنها يك روز ديگر باقي است.
بيا و لااقل اين يك روز رازندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز …
با يك روز چه كار مي توان كرد…
خدا گفت :آن كس كه لذت يك روززيستن
را تجربه كند،گويي كه هزار سال زيسته
است و آنكه امروزش را در نمي يابد،
هزار سال هم به كارش نمي آيد.
وآنگاه سهم يك روز زندگي رادردستانش ريخت
وگفت: حالا برو وزندگي كن.
او مات ومبهموت به زندگي نگاه
كرد كه درگودي دستانش مي درخشيد.
اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد
راه برود ،مي ترسيدزندگي ازلاي
انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد …
بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.
بگذاراين يك مشت زندگي رامصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد
.زندگي را به سر و روي اش پاشيد.
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
وچنان به وجد آمد
كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود .
مي تواند بال بزند.
مي تواند پا روي خوشيد بگذارد.
مي تواند …او در آن يك روز، آسمان خراشي
بنا نكرد.زميني رامالك نشد.
مقامي را به دست نياورد اما …
اما در همان يك روز دست بر پوست
درخت كشيد. روي چمن خوابيد.
كفش دوزكي را تماشاكرد. سرش را بالا گرفت
ابر ها راديد و به آنها كه
او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها
كه دوستش نداشتنداز ته دل دعا كرد.
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و
سبك شد. لذت برد وسرشار شدو بخشيد
عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او همان
يك روززندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم
خدا نوشتند امروز او درگذشت،كسي كه هزار
سال زيسته بود!
اين Post را مریم در زمان
۹:۱۲ ق.ظ. ارسال كرده
نظرات ديگران
-
وب سايت گوارا