یکشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۴
يه قصه
وقتی داشتم از کنار اطاق پسرم رد ميشدم ديدم برعکس هميشه اطاقش مرتبه، همه چی سرجاشه!!رفتم تو ديدم يه نامه روی تختشه که واسه من نوشته!!
با نگرانی نامه رو باز کردم، معلوم بود با عجله نوشتتش:
پدر عزيزم،

خيلی متاسفم که اين نامرو مينويسم, من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون نميخاستم شما و مامان به خاطر من با هم دعواتون بشه.
من واقعا Joan رو دوس دارم.اون واقعا دوس داشتنيه، مخصوصا با تتواش ولباسای تنگه موتور سواريش. ولي پدر من فقط بخاطر اين چيزا نيست که دوسش دارم,Joan الان حاملس و ميگه ما با هم خيلی خوشبختيم.ميدونم براتون مهم نيست ولي Joan از من خيلی بزرگتره،اون صاحبه يه تريليه،
اون دوس داره ما يه عالمه بچه داشته باشيم، که الان آرزوی منم هست.Joan به من ياد داد که ماريجوانا به کسی صدمه نميزنه و ما برای تجارت تصميم داريم باکمک دوستای Joan ماريجوانا پرورش بديم.درعين حال ما دعا ميکنيم که زودتر علم راه معالجه ايدز و پيدا کنه تا Joan بهتر شه،اون واقعا مستحق اينهمه درد نيست.
پدر نگران نباش، من ديگه 15 سالمه و ميدونم چجوری مواظب خودم باشم.يه روزی برای ديدنتون ميايم اونوقت ميتونين نوه هاتونو ببينين، به مامان سلام برسونين
پسر شما، John




پدر هيچکدوم از چيزايی که گفتم راست نبود.من خونه همسايه بالاييم.من فقط ميخواستم به شما ياداوری کنم که تو دنيا خيلی چيزای بدتر از کارنامه من که الان تو کشوس وجود داره.
دوستون دارم!

هر وقت خونه واسه من امن بود، زنگ بزنين من بيام

اين Post را مریم در زمان ۴:۲۶ ب.ظ. ارسال كرده

نظرات ديگران

Anonymous ناشناس نوشته

خيلی باحال بود واقعاً دستت درد نکنه کلی لذت بردم....
۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه ساعت ۱۲:۲۵:۰۰ (‎+۴:۳۰ گرینویچ)  

نظر دهيد وب سايت گوارا