
سهشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹
نمک شناس!!!
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكيل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حين صحبتهاشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدمهايى معمولى سر و كار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى آوريم ، بيايد اين بار خود را به خزانه سلطان بزنيم كه تا آخر عمر برايمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، اين كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترين راه ممكن را پيدا كردند و خود را به خزانه رسانيدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قيمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتيقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در اين هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفيدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزديكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسيار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پيشانى زد بطورى كه رفقايش متوجه او شدند و خيال كردند اتفاقى پيش آمد يا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خيلى زود خودشان را به او رسانيدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پيدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندين روزه ما به هدر رفت و ما نمك گير سلطان شديم ، من ندانسته نمكش را چشيدم ، ديگر نمى شود مال و دارايى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوريم و نمكدان او را هم بشكنيم و...
آنها در آن دل سكوت سهمگين شب ، بدون اين كه كسى بويى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهايى بوده است ، سراسيمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانيدند، ديدند سر جايشان نيستند، اما در آنجا بسته هايى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند ديدند جواهرات در ميان بسته ها مى باشد، بررسى دقيق كه كردند ديدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و...
بالآخره خبر به سلطان رسيد و خود او آمد و از نزديك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر اين كار برايش عجيب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! اين چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چيز را ببرد ولى چيزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده بايد ريشه يابى كنم و ته و توى قضيه را در آورم . در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بيايد، من بسيار مايلم از نزديك او را ببينم و بشناسم .
اين اعلاميه سلطان به گوش سركرده دزدها رسيد، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برويم پيش او تا ببينيم چه مى گويد. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسيد: اين كار تو بوده ؟
گفت : آرى .
سلطان پرسيد: چرا آمدى دزدى و با اين كه مى توانستى همه چيز را ببرى ولى چيزى را نبردى ؟ گفت : چون نمك شما را چشيدم و نمك گير شدم و بعد جريان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شيفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حيف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى ديگرى باشد، تو بايد در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگيرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.
او يعقوب ليث بود و چند سالى حكمرانى كرد و سلسله صفاريان را تاءسيس نمود
اين Post را مریم در زمان
۱:۴۰ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹
قصه پري
ترشيده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توي شرکت برادرم کار ميکرد. کارش اين بود که نامههاي رسيده را دستهبندي و بايگاني ميکرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشمهايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي ميپوشيد و اين کفشها اثر زنانگياش را کمتر ميکرد. يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشمهاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک ميکرد. اين اتفاق بياغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخريها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبحها آقايي پري را ميرساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سالها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس ميکردم پري روي زمين راه نميرود. با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف ميرفت، سر ميز دوستانش ميايستاد و اغلب اين جمله را ميشنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران ميگذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش ميبرد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش ميزد که او را بيشتر شبيه دخترهاي افغان ميکرد. ساعتها براي ما زود ميگذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه ميکرد و انتظار ميکشيد. سر ساعت دو که ميشد آقا بهروز ميآمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را ميگرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت ميگفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مينشست و به کسي نگاه نميکرد. چشم ميدوخت به زمين تا پري بيايد. وقتي پري از اتاق رئيس ميآمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصفناپذير ميگفت؛ «خوبي الان ميام.» ميرفت و کيفش را برميداشت و با آقابهروز از در ميزدند بيرون.
اين حال و هواي عاشقانه تا مدتها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان ميآمد. قرار شد در يک شب دلانگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچههاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نميکند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف ميزد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمانها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کردهاند.
حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو ميتواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبحها پري را ميآورد ميرساند و عصرها او را ميبرد ولي ديالوگها کمي عوض شده بود و هر کس آقابهروز را ميديد بالاخره تکهيي بهش ميانداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرفهاي بينمک که به تازه دامادها ميزنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سالها کار او را با خودش برد. قرار بود پولهايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نميدانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشمهاي پري نگاه کنيم. حتي ميترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبهيي شيريني. ته چشمهايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصلهتر و فضولتر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.
ما فهميديم راست ميگويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماهها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال ميکرديم.
( احمد غلامی . روزنامه اعتماد )
اين Post را مریم در زمان
۱:۴۰ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸
این مکالمه واقعی است.
گفتگوی آمریكایی ها و اسپانیایی ها روی فركانس اضطراری كشتیرانی
گفتگویی كه واقعاً روی فركانس اضطراری كشتیرانی، روی كانال ۱۰۶ سواحل Finisterra Galicia میان اسپانیاییها و آمریكاییها در ۱۶ اكتبر ۱۹۹۷ضبط شدهاست.
اسپانیاییها (با سر و صدای متن): A-853 با شما صحبت میكند. لطفاً ۱۵درجه به جنوب بچرخید تا از تصادف اجتناب كنید. شما دارید مستقیماً به طرفما میآیید. فاصله ۲۵ گره دریایی.
آمریكاییها (با سر و صدای متن): ما به شما پیشنهاد میكنیم ۱۵ درجه به شمال بچرخید تا با ما تصادف نكنید.
اسپانیاییها: منفی. تكرار میكنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا تصادف نكنید.
آمریكاییها (یك صدای دیگر): كاپیتان یك كشتی ایالات متحده آمریكا با شما صحبت میكند. به شما اخطار میكنیم ۱۵ درجه بشمال بچرخید تا تصادف نشود.
اسپانیاییها: این پیشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پیشنهاد میكنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا با ما تصادف نكنید.
آمریكاییها (با صدای عصبانی): كاپیتان ریچارد جیمس هاوارد، فرمانده ناو هواپیمابر یو اس اس لینكلن با شما صحبت میكند. ۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم كننده، ۴ ناوشكن، ۶ زیردریایی و تعداد زیادی كشتیهای پشتیبانی ما را اسكورت میكنند. به شما پیشنهاد نمیكنم، به شما دستور میدهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض كنید. در غیر اینصورت مجبور هستیم اقدامات لازمی برای تضمین امنیت این ناو اتخاذ كنیم. لطفاً بلافاصله اطاعت كنید و از سر راه ما كنار روید !!!
اسپانیاییها: خو آن مانوئل سالاس آلكانتارا با شما صحبت میكند. ما دو نفر هستیم و یك سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و یك قناری كه فعلاً خوابیده ما را اسكورت میكنند. پشتیبانی ما ایستگاه رادیویی زنجیره دیال ده لاكورونیا و كانال ۱۰۶ اضطراری دریایی است. ما به هیچ طرفی نمیرویم زیرا ما روی زمین قرار داریم و در ساختمان فانوس دریایی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گالیسیا هستیم و هیچ تصوری هم نداریم كه این چراغ دریایی در كدام سلسله مراتب از چراغهای دریایی اسپانیا قرار دارد. شما میتوانید هر اقدامی كه به صلاحتان باشد را اتخاذ كنید و هر غلطی كه میخواهید بكنید تا امنیت كشتی كثافتتان را كه بزودی روی صخرهها متلاشی میشود تضمین كنید. بنابراین بازهم اصرار میكنیم و به شما پیشنهاد میكنیم عاقلانهترین كار را بكنید و راه خودتان را ۱۵ درجه جنوبی تغییردهید تا از تصادف اجتناب كنید.
اين Post را مریم در زمان
۳:۲۹ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۸
Three things
Three things in life that are never certain.
سه چیز در زندگی پایدار نیستند.
-Dreams
رویاها
-Success
موفقیت ها
-Fortune
شانس
Three things in life that, one gone never come back.
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند.
-Timeزمان-Words
کلمات-Opportunityموقعیت
Three things in life that can destroy a man/woman.
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند.
-Alcohol
الکل-Prideغرور-AngerعصبانیتThree things that make a man/woman
سه چیز انسانها رو می سازند.
-Hard workکار سخت-Sincerityصدق و صفا
-Commitment
تعهد Three things in life that are most valuable.
سه چیز د زندگی خیلی با ارزش هستند.
-Loveعشق-Self-confidenceاعتماد به نفس-Friends دوستانThree things in life that may never be lost.
سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند.
-Peaceآرامش-Hopeامید-Honestyصداقت
اين Post را مریم در زمان
۹:۴۴ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸
رانندگی خانم ها
تا حالا فکر کردید که چرا اکثر کسانی که اشتباهات عجیب غریب موقع رانندگی می کنن،خانومن؟
شاید بعضیا فکر کنین چون خانمها از نظر ساختار مغزی برای اینکار ساخته نشده اند
یا اینکه آقایون استعداد رانندگی بیشتری دارن
یا چون نیمه چپ مغز آقایون بیشتر توسعه یافته!!!
ولی هیچکدوم اینا نیست

الان روشنتون می کنم
بچگی و نو جوونی تونو بیاد بیارین. اون موقع ها همیشه بابا رانندگی می کرد و اگه مادر امروزی و فعالی داشتین، وقتایی که بابا نبود یا حوصله نداشت ، شاید مامان هم رانندگی می کرد.این وضعیت ادامه داشت تا اینکه پسر خانواده کم کم بزرگ شد و شروع کرد به یاد گرفتن رانندگی.
پسر بزرگ که ماشاالله دیگه مرد شده بود بعد یا قبل از اینکه گواهینامه بگیره شروع کرد به جانشینی پدر و بابا بغل دستش میشست و اون رانندگی می کرد.
خب یه خانواده یه ماشین داره. یه ماشینم یه راننده میخواد و حداکثر یه کمک. که شامل پدر و پسر میشه.
دختر خانواده و مامان خونه کی رانندگی می کردن؟
سالی ماهی یه بار. وقتیکه اون دو تا نباشن یا کار داشته باشن یا حال نکنن شما را جایی ببرن. نتیجه چی میشه؟ از قدیم گفتن کار نیکو کردن از پر کردن است.
بابا این دخترایی که میبینین رانندگیاشون سوتی منده، طفلی ها نتونستن تجربه کسب کنن. بارای اول خودتونو یادتون بیاد.
خلاصه اینکه دخترایی که رانندگیاشون خوبه محدود میشن به بی برادرا و پدر پولدارا که سر 18 سالگی براشون ماشین خریدن.
یه دسته دیگه هم هستن. اونم اونایی که تو سن 24، 25 سالگی بالاخره تونستن خودشون یه ماشین بخرن .
حالا فهمیدین که چرا اکثر کسانی که اشتباهات عجیب غریب موقع رانندگی می کنن،خانومن؟
چون درصد زیادی از دختر ها و خانوم ها به دلایل بالا خیلی تو رانندگی کم تجربه تر از اکثر آقایونن.
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۴۹ ق.ظ. ارسال كرده
2 نظر در مورد اين موضوع
فال روز
راز موفقیت آن است که شغل را جزو تفریحات خود قرار دهید.
مارک تواین
اين Post را مریم در زمان
۱۰:۴۶ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸
5 شغل که برای شروع کردن آنها هیچوقت دیر نیست
1. دستیار فیزیوتراپ
2. پرستار
3. معلم مقطع راهنمایی
4.مهندس نرم افزار
5.مشاور مدیریت
منبع سایت Yahoo
اين Post را مریم در زمان
۱:۳۸ ب.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع

چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۸
تشخيص يک لاستيک تازه توليد شده با لاستيک انباري
از دغدغه ها ونگراني ها رانندگان در زمان خريد لاستيک ،خريد يک لاستيک تازه توليد شده است.
متاسفانه در کشور ما لاستيکهاي خارجي بيشماري وجود دارد که بيش از پنج سال از تاريخ ساخت انها گذشته است.اين مورد براي لاستيکهاي ساخت داخل کمتر وجود دارد.
خطرات اين لاستيکها با توجه به شرايط اب و هوائي گرم و جاده هاي پر دست انداز،رعايت نکردن سرعت مطمئنه و خانواده هاي پر جمعيت و تکميل ظرفيت کامل خودرو توسط افراد خانواده ، ... باعث ناامني استفاده از اين لاستيکها در جاده هاي کشور به خصوص در زمان مسافرت و استفاده از خودرو در مدت زمان و ساعت بيشتر مي گردد.
اين لاستيکها که در بازار به اصطلاح لاستيک انباري شناخته مي شونند.به دلايل مختلفي نظير توقيف محموله هاي قاچاق ،عدم فروش در يک کشور به دلايل مختلف و انتقال انها به يک کشور ثالث ويالاستيکهائي که در يک سري ساخت در کارخانه مشکل فني داشته که توسط توليد کنندگان به کشورهاي جهان سوم قاچاق مي گردنند.و دلايل بسيار ديگر که فقط سازندگان از ان باخبر هستند.
اين لاستيکهاي انباري توسط فروشندگان جزئي با قيمتي در حدود ده الي بيست هزار تومان کمتر از لاستيکهاي تازه توليد شده از عمده فروشان لاستيک خريداري مي گردد.در زمان خريد فروشندگان از وضيعت انباري بودن ان اطلاع مي يابند.متاسفانه برخي از فروشندگان صداقت در زمان فروش به مشتريان را ندارند و بدون اطلاع به مشتري و با همان قيمت لاستيک تازه توليد شده به مشتري از همه جا بيخبر فروخته مي شود.
اين لاستيکهاي انباري هيچ تفاوت ظاهري با يک لاستيک تازه توليد شده ندارند. وازنظر شکل ظاهري نمي توان تشخيص انباري بودن ان را داد.
سازندگان خودرو جهت مشخص نمودن زمان توليد لاستيک ملزم به ثبت تاريخ ساخت هستند.متاسفانه اين تاريخ به گونه ائي برلاستيک درج شده که توسط مصرف کننده به راحتي قابل تشخيص نيست.با مطالعه مطلب ذيل به راحتي ميتوانيد زمان توليد لاستيک را متوجه شويد.
در جداره بيروني لاستيکها يک عدد چهار رقمي درج شده است که مشخص کننده زمان توليد ان است.اين عدد بر اساس سال توليد و تعداد هفته است.دو رقم اول تعداد هفته و دو رقم اخر سال توليد را نشان مي دهد.
فرضا درج عدد 2106بر روي يک لاستيک يعني اين لاستيک در بيست و يکمين هفته سال 2006 توليد شده است.اگر اين عددسه رقمي باشد به معناي توليد قبل از سال 2000 مي باشد.
اين Post را مریم در زمان
۸:۳۳ ق.ظ. ارسال كرده
0 نظر در مورد اين موضوع